امیر حسین جان امیر حسین جان، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره
کوثر جان کوثر جان ، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره
فاطمه مهربونم فاطمه مهربونم ، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

دستت رو به من بده امیرحسین. بیا بیا...

تولد مریم

چند وقت پیش مریم تولدش بود اومده بودند خونه ما. خودش نمی دونست. رفتیم حیاط. امیرحسین و مریم و امیرحسین ما با هم بازی کردند. بعد من کیک درست کردم براش و ازش عکس گرفتم. امیرحسین خواب بود، خسته خسته. داشت موش و گربه نگاه می کرد خوابش برده بود.  ما دیروز رفته بودیم خونه عمه. بعد خاله معصومه زنگ زد و گفت بریم حرم امام. با عمه اینا رفتیم حرم. بعد زیارت و شام. بچه ها خیلی بازی کردند. دوچرخه سواری می کردند. خاله معصومه برای بچه ها کیک  درست کرده بود. خیلی خوش گذشت. موقع برگشت امیرحسین طبق معمول غرق خواب بود. انقدر خواب بود که اصلا قصه مجیدی یادش نبود تا به زور چندین قصه خوابش ببره. وقتی اومدیم خونه. لباس هاشو که عوض می کردم دیدم بچه ا...
27 خرداد 1391

ریحانه

چند روز پیش وقتی ریحانه مامانش(همسایمون)کلاس داشت ریحانه رو آورد خونه ما، قبلا هم یه بار آورده بود. ریحانه خیلی دختر آروم و خوبیه. امیرحسین به ریحانه می گفت دخترم. باهاش خوب خوب بازی می کرد، برخلاف زهرا (دخترعمه) که همیشه باهاش دعواشون میشه. می گفتم ریحانه، غذا می خوری خاله؟ می گفت: آیه. می خوای بخوابی؟ آیه. می خوابید. آب می خوای؟! آیه. بشین خاله. می نشست. تازه به من می گفت مامان. خیلی دوست داشتنیه. وقتی توی حیاط خوابگاه می بینمش انگار خیلی به من نزدیکه...این هم عکس امیرحسین و ریحانه گلی.   ...
27 خرداد 1391

یه خاطره

  وبلاگ درسا جون رو داشتم نگاه می کردم مامانش نوشته بود درسا موز دوست نداره یاد یه خاطره افتادم، امیرحسین هم وقتی کوچیک بود، اصلا موز نمی خورد، وقتی هم مریض می شد دکتر می گفت موز بهش بده، ولی مگه می خورد!! یه روز که رفته بودیم میوه بخریم یه آقایی تو سبد خریدش موز گذاشته بود، امیرحسین هم رفته بود دستشو می زد به اونا. زود کشیدمش یه طرف و گفتم مامانی خیلی زشته آدم سبد کسی رو نگاه کنه. بیا بریم اون طرف. اون آقا هم نگو از دور حواسش به ما هست، اومد یه دونه از موزها رو به امیرحسین داد. هر چی من گفتم به خدا اصلا موز دوست نداره، نمی خوره. گفت خواهر این موز قسمت این بچه است بدید بهش. تشکر کردیم. من می دونستم اصلا نمی خوره. ...
24 خرداد 1391

امیرحسین و یه عالمه علامت سوال؟؟؟؟؟

دوشنبه روز پدر بود. خیلی دلم گرفته بود. نمی خواستم بریم شهرستان. ولی وقتی دیدم نه نه برای رفتن به خونشون نمی تونه یه جا بند بشه، چیزی نگفتم. اسباب کشی عمه تازه تموم شده بود، رفتیم مراغه. توی راه امیرحسین پر از سوال شده بود ... بابا چرا خورشید خانوم رفت؟ ماه کجاست ؟ ستاره ها چرا از خواب بیدار نمی شند؟ من و بابا انقدر توضیح می دادیم ولی باز هم می گفت: چه جوری؟! فرداش با بابا رفتید سلمونی. بابایی بیچاره اول موهای خودشو کوتاه می کنند تا امیرحسین نترسه و بذاره موهاشو کوتاه کنند. ولی امیرحسین اصلا پیش بابایی نبود، رفته بود از کیف فروشی بغل سلمونی برای خودش کیف مدرسه انتخاب می کرد و می آورد و می گفت بابا اینو برام بخر باشه؟! وقتی اومدید خونه ...
22 خرداد 1391

بابا زیر شلاق های زمان شکست.

همچنان در کوچه پس کوچه های شهر راه می رفت، از وادی غرور می آمد، ولی غرورش زیر ضربات شرم خرد شده بود. کوله بارش پر از خالی بود، اندوه بلندی در سینه داشت، عشق در نگاهش موج می زد. دخترک آهنگ قدم های پدر را که بر زمین کشیده می شد، از دور می شناخت. دس دراز کرد و در را کوبید. صدای دق الباب در خانه پیچید.دخترک که ساعت ها منتظر این لحظه بود، در آستانه در جویای صدایی آشنا بود. - دخترک: کیست؟ - دخترم منم بابا! دخترک از شوق فریاد بابا سر داد و سراسیمه در را گشود. نگاهش با نگاه پدر آمیخته شد. عرق شرم از پیشانی پدر خزید.دخترک آغوش پدر را مرور کرد.  پدر دست بر گیسوان کودکش نهاد و او را سخت در سینه فشرد. دست نوازش بر صورت تنها ا...
21 خرداد 1391

به نام پدر

  قشنگی لحظه های کنار او بودن، صلابت صدایش، شیرینی خنده هایش، غصه ها و دردهایش، تمام لحظه لحظه های کودکی ام انگار خوابی شیرین بود. همیشه نگران نفس هایش بودم، وقتی می خوابید، نفس هایش را می شمردم، گاهی بی اختیار از ترس صدایش می کردم: آقا ، آقا جون... وقتی چشمان خسته اش را باز می کرد، تمام عالم با من بود، تمام خوشی ها، همه امیدها و همه آرزوهایم. ولی اینبار که صدایش کردم، چشمانش را باز نکرد.وقتی که رسیدم، بلند نشد مثل همیشه سلامم را هزار و سیصد بار جواب نگفت ... هنوز باورم نشده که... وقتی چشمانم را باز می کنم، انگار کابوسی تلخ دیده ام، دنیای تیره و تاریک. آرزو می کنم کاش همه این ها هر چند کابوسی تلخ، ولی خواب باشد، اما... کاش هیچ رو...
15 خرداد 1391

نامه عاشقانه امام خمینی(ره) به همسرش

  «تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آینه قلبم منقوش است. عزیزم، امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشی در پناه خودش حفظ کند. [حال] من با هر شدتی باشد می‌گذرد ولی به حمدالله تاکنون هرچه پیش آمد خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم. حقیقتا جای شما خالی است. فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد... ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح‌الله.»   ...
3 خرداد 1391

10 جمله ای که نباید به بچه ها گفت.

 والدین گاهی کلمات و جمله‌هایی در رابطه با بچه‌ها به کار می‌برند که می‌توانند زیان‌های جبران‌ناپذیری بر روح و روان آنها داشته باشند....  به همین دلیل است که روان‌شناسان کودک معتقدند می‌توان به جای استفاده از برخی کلمات و جملات تند عبارت‌های دیگری را که اثر مخربی روی روحیه کودک ندارند به کار برد. در این مقاله به 10 جمله‌ای که در مکالمه با کودکتان نباید به کار برید، اشاره می‌شود. 1. واقعا بچه غیرقابل‌تحملی شده‌ای. مسلما گاهی پیش‌آمده که رفتار فرزندمان برای ما غیرقابل تحمل شده و طبیعی است که در چنین مواقعی عصبانی شویم. اما، این درست نیست که به کودکم...
3 خرداد 1391

آنا روزت مبارک

  جمعه صبح که امیرحسین از خواب بیدار شد، آنا شیلنگ رو گذاشته بود حیاط رو بشوره. امیرحسین داد می زد من باید حیاط رو بشورم. یه کم آب بازی کرد. بعدش صبحانه که می خوردیم گفتیم بگو آنا روزت مبارک. امیرحسین گفت آنا حوزت مبارک. آنا چه خوشحال شده بود. رفتیم به نه نه هم زنگ زدیم. امیرحسین گوشی رو گرفت گفت: حوزت مبارک، فرار کرد رفت. داشت بارون می اومد. دایی موسی الرضا کیک گرفته بود. شب رفتیم خونه مادربزرگ. وقتی برگشتیم امیرحسین خوابش می اومد ولی وقتی کیک رو دید دیگه خوابش پرید اومده بود می گفت : دالاگوگ (تولد) منه؟!  وقتی می گفتیم امیرحسین بگو آنا روزت مبارک، می خندید می گفت: آنا حوزت مبارک. وقتی می خواستیم دوباره ب...
1 خرداد 1391

سفرنامه من و امیرحسین

من و امیرحسین سه شنبه هفته پیش با قطار رفتیم مرند، خونه آنامون. بابایی ما رو رسوند راه آهن. امیرحسین می گفت بابا برو اداره بعدش زود بیا خونه آنا. ذوق کرده بود سوار قطار میشه. هی می گفت چرا قطار نمی ره؟؟؟ بابا حدافظ.   درسته که با قطار مسیر طولانی میشه، ولی اگه کسانی که کنارت می نشینند آدمای خوبی باشند اصلا خستگی رو احساس نمی کنی. این سفر ما خیلی خوب بود امیرحسین بعد نماز بعد اینکه شامش رو خورد خوابید ولی موقع خواب که شد از سر و صدا بیدار شد. دیگه خوابش نمی اومد. یه خانمی همشهریمون بود، خیلی با سلیقه از شیرینی درست کردن و کیک و خاگینه و...از پسرش و از خواستگار دخترش می گفت. دو تاشون از سمیناری که قرار بود جلفا برگزار ب...
1 خرداد 1391