امیر حسین جان امیر حسین جان، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره
کوثر جان کوثر جان ، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره
فاطمه مهربونم فاطمه مهربونم ، تا این لحظه: 11 سال و 29 روز سن داره

دستت رو به من بده امیرحسین. بیا بیا...

دوست داداش

حسن پسر همسایمونه. بعضی وقتها می اومد با امیرحسین بازی می کرد ولی چند وقته رابطه شون شکر آبه. چند بار که مهمون داشتیم حسن هم اومده و با ما شام خورده... یه داداش کوچولو و یه خواهر 7 ماهه هم داره. برادرش حسین بعضی وقت ها بدون یا الله میاد خونمون و درو باز می کنه و میاد تو... دلمون هررری می ریزه. چند باری هم از حموم فرار می کنه و یهو میاد تو سالن... خیلی با نمکند. مامانش فردوس خانوم متولد سال 67 هستش، اهل نیجریه هستند. یه روز که مهمون داشتیم و حسن خونه ما بود، باباش اومده بود دنبالش، بچه ها همشون یواش یواش جیم شدند. حسن تکون نمی خورد. بعد دیدیم بابای امیرحسین داره به زور بچه های مهمونمون رو میاره توی خونه.....
14 مهر 1392

تکرار لحظه با شکوه مادر بودن...

وقتی خدا بی منت، این همه لطف به من می کنه... چقدر من روسیاهم و بنده ای ناسپاس. روزهای شیرین من کنار جگر گوشه هایم لحظه هایی است که باید برای لحظه لحظه اش سجده شکر به جا آورم. من این همه لطف را نمی بینم و این همه دلتنگی لحظه هایم را خط کشیده است... امروز برایم تلنگری بود وقتی که روز شمار بالای وبلاگ پسرم نوشته بود، امیرحسین جان ٤ سال، ٤ ماه، ٤ روز، ٤ ساعت، ٤ دقیقه و ٤ ثانیه با من زندگی کرده، منهای اون لحظه هایی که جز وجودم بوده و با من نفس کشیده... امروز این لحظه های باشکوه مادر بودنم دوست داشتنی تر شده است و این بار با تکرار لحظه ها... امیرحسین، عزیز دلم هر چند مادری مهربان برایت نباشم... ولی پسرم خیلی د...
13 شهريور 1392

امیرحسین دلم برات تنگ شده.

دلم می خواد باز هم مثل اون روزها قربون صدقه پسرم برم... از بوسیدنش سیر نشوم... باز هم از شیطنت هایش به تنگ نیایم... مثل روزهای دوست داشتنی تنگ در بغلم بگیرم... از خواندن قصه های تکراری به تکرار خسته نشوم... اما خیلی خسته ام... امیرحسین دلم خیلی برایت تنگ شده... روی کاغذهایی که به دیوار چسبانده بودم خدا کشیده بود با خورشیدی کنارش. خدایش بالای بالا بود... آسمانی سبز... روی ابرهای سفید... آن طرف تر کوثرش را کشیده بود و خودش.  وقتی امیرحسین دستم رو توی خیابون و یا سر نماز می بوسه ... خدایا چقدر من شرمنده می شم... پسر مهربون من دلم برات تنگ شده. دلش می خواست بره توی حیاط با بچه ها...
5 تير 1392

خاطرات جا مانده...

گاهی وقت ها مادری می شوم فراموش کار... یادم می رود خاطرات قشنگ... توی دفتر نوشته بودم  تا... ولی یادم رفته اون دفتر کجاست؟؟!! روز دوم فروردین مرند بودیم امیرحسین با باباش رفته بودند پارک. چهارم  فروردین بود ما زود برگشتیم خوابگاه. هیچ بچه ای توی حیاط نبود، امیرحسین دلش گرفته بود ... از من خواست تا براش فرفره درست کنم. تا ببریم حیاط... با هم فرفرک هاشو بردیم حیاط... بازی می کرد تنهایی. کمی فوتبال بازی کردیم... من و امیرحسین... بعد چوبی رو از زمین برداشت و سوارش شد می رفت پایین و برمی گشت. کارگری که بالای ساختمان ارتش کار می کرد حالش بد شده بود و ... صداش همه جا پیچیده بود و ما خسته تر از قب...
4 ارديبهشت 1392

مادرت مست از نوازشهـای توســـــت.

  پســـرم،   برگ گلــــم، غنچه خوشرنگِ دلــــم دست خود را حلقه کن برگردنـــــم. خنده زن بر چشمهای خستـــه ام،  عشق تو آواز صبح زندگیســـت، مهر تو آغاز لطف و بندگـی اســـت. سر گذار برشانه هایِ مـــــادرت، بوسه زن بر گونه هایِ زردِ مــن. خانه ام سبز از صدای شادِ توســت، مادرت مست از نوازشهـایِ توســـــت.   ...
9 بهمن 1391
1