امیر حسین جان امیر حسین جان، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره
کوثر جان کوثر جان ، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره
فاطمه مهربونم فاطمه مهربونم ، تا این لحظه: 11 سال و 29 روز سن داره

دستت رو به من بده امیرحسین. بیا بیا...

همیشه مهربان...

چقدر واهمه دارم از روزهایی که نباشی ... من باشم و سایه ای خمیده و خاطره های دور ... چقدر نذر روزهایی می کردم که وقتی صبح بیدار شدم تو نفس بکشی ... و چقدر صلوات نذر ماندنت کرده بودم... شب که می شد هزار بار التماس می کردم خدایا مبادا... ولی آن روز رسیده بود... وقتی مرور می کنم هر روز... هر روز مهربانی هایت را... باورم نمی شود ... وقتی به خواب می دیدمت انگار توی خواب می دانستم که خواب می بینم نمی خواستم این لحظه های قشنگ تمام شود و من چشمانم را باز کنم و باز هم یتیم بابایم باشم و ... گریه می کنم ... واااای چقدر دلم برای مادرم تنگ شده ... مهربان و ... و باز هم مهربان... دلم برای مادرم تنگ شده ...  الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجه...
25 اسفند 1392

به نام پدر

  قشنگی لحظه های کنار او بودن، صلابت صدایش، شیرینی خنده هایش، غصه ها و دردهایش، تمام لحظه لحظه های کودکی ام انگار خوابی شیرین بود. همیشه نگران نفس هایش بودم، وقتی می خوابید، نفس هایش را می شمردم، گاهی بی اختیار از ترس صدایش می کردم: آقا ، آقا جون... وقتی چشمان خسته اش را باز می کرد، تمام عالم با من بود، تمام خوشی ها، همه امیدها و همه آرزوهایم. ولی اینبار که صدایش کردم، چشمانش را باز نکرد.وقتی که رسیدم، بلند نشد مثل همیشه سلامم را هزار و سیصد بار جواب نگفت ... هنوز باورم نشده که... وقتی چشمانم را باز می کنم، انگار کابوسی تلخ دیده ام، دنیای تیره و تاریک. آرزو می کنم کاش همه این ها هر چند کابوسی تلخ، ولی خواب باشد، اما... کاش هیچ رو...
15 خرداد 1391
1