امیر حسین جان امیر حسین جان، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره
کوثر جان کوثر جان ، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره
فاطمه مهربونم فاطمه مهربونم ، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 4 روز سن داره

دستت رو به من بده امیرحسین. بیا بیا...

سیری ناپذیری از بازی

امیر حسین همانند بسیاری از بچه ها اشتهای سیری ناپذیری در بازی دارد و جالب اینجاست که هرچه بیشتر بازی می کنه توانش تحلیل نمی رود که بلکه افزون تر هم می شود ماشاالله... روز جمعه ای با چند نفر از دوستانمان رفته بودیم دهکده آبی و قریب به 5 ساعت در آنجا بودیم و امیر حسین هم با پسر عمویش سلمان یک ریز در استخر موج و رودخانه وحشی و سرسره های آبی بازی کردند و باز موقع بیرون آمدن از اونجا می گفت که "بابا نریم دیگه"   ...
18 آذر 1391

قربونت برم...

امیرحسین عاشق سیب زمینی سرخ کرده است. مثل باباش. هر وقت سیب زمینی سرخ می کنم باید سهم بابا و امیرحسین جدا باشه... چون دیگه چیزی برای غذا نمی مونه.  یادم میاد یه روز قرار بود بریم حرم حضرت معصومه (س)... ناهار هم من قرار بود ماکارونی درست کنم. مهمون هم داشتیم، هر چی من سرخ می کردم امیرحسین می خورد ... اون روز من خیلی استرس داشتم . غذام هم دیر حاضر شد. این عکس ها رو هم وقتی داشت یواشکی سیب زمینی می خورد،  گرفتم ... اتفاقا مهمون داشتیم، قدش نمی رسید صندلی رو گذاشته بود زیر پاش، تا دستش برسه. خیلی ذوق کردم.                    &n...
15 آذر 1391

پاییزه و پاییزه ...

  پاييزه و پاييزه / برگ درخت مي ريزه / هوا شده كمي سرد / روي زمين پر از برگ دسته دسته كلاغا / مي رند به سوي باغا / همه مي گند به يكبار/ قار و  قار و  قار ...
4 آذر 1391

بگذار اين سالهاي حرام بگذرد...

  در قبایل عرب همواره جنگ بود، اما مكه "زمین حرام" بود و چهار ماه رجب، ذی القعده، ذی الحجه و محرم، "زمان حرام"، یعنی كه درآن جنگ حرام است. دو قبیله كه با هم می جنگیدند، تا وارد ماه حرام می شدند، جنگ را موقتا تعطیل می كردند، اما برای آنكه اعلام كنند كه "در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست، ماه حرام رسیده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد یافت"، سنت بود كه بر قبه ی خیمه ی فرمانده قبیله، پرچم سرخی برمی افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند كه"جنگ پایان نیافته است" آنها كه به كربلا می روند، می بینند كه جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه ی جنگ، آرامش مرگ سایه افكنده است. اما می بینند كه بر قبه ی آرامگاه ...
4 آذر 1391

بنام معصومیت محض !!

    می خواستم از کربلا بنویسم و معصومیت محض را به تصویر بکشم , اما مگر می توان آنگونه که باید لحظه های رباب را به تصویر کشید و لحظه هایی که یک مادر گلوی پاره بند دلش را می بوسد، و چقدر آتش می گیرد وقتی سینه هایش پر از شیر می شود ولی کودکش دیگر نایی برای گریه ندارد... وااای مادر !!! بمیرم برای دل داغدارت!!! ... و لیلایی که امروز مجنون تاریخ است و حسین (ع) معنای بلند وقار ... کاش می توانستم ... اما چقدر من ناتوانم از به تصویر کشیدن لحظه های ناباورانه بی برادری برای خواهری که تمام عشق بود و هست، برای او که زینتی برای پدری بود که هر روز برایش مشق عدالت می خواند ... آه !!! ... و...
3 آذر 1391