امیر حسین جان امیر حسین جان، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره
کوثر جان کوثر جان ، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره
فاطمه مهربونم فاطمه مهربونم ، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 4 روز سن داره

دستت رو به من بده امیرحسین. بیا بیا...

سفر قم - جمکران

 دیروز از صبح توی خونه بند نبودیم. قرار بود با دایی رضا و بچه هاش بریم حرم حضرت معصومه. ساعت ٦ عصر راه افتادیم. توی راه امیرحسین بلند بلند می گفت مامان حرم امام خمینی، حرم رو نشون می داد. آفرین پسر با هوشم. مادر زن دایی دلمه درست کرده بود.  حرم حضرت معصومه خیلی شلوغ بود. امیرحسین گریه می کرد من با مامان میرم. دستش رو گرفتم و با هم رفتیم حرم. بعد سلام و نماز امیرحسین از کنارم دور شد یه دفعه دیدم افتاد و دهنش خون اومد. خیلی گریه می کرد.   آخی عزیزم!! بغلش کرده بودم ... دیگه نمی خواست پیش من بمونه همش با گریه می گفت بابا...بابا... ساعت ده شب رفتیم مسجد جمکران... شلوغ شلوغ بود. برنامه هم داشتند. ...
14 تير 1391

امیرحسین درو باز کن!!!

امروز ظهر امیرحسین خیلی دلش آب بازی می خواست بردمش حموم، کمی آب بازی کنه. شالاپ شلوپ آب بازی. موهاشوکه شامپو می زدم، گفت: مامان ببین من نمی ترسم چشمام بازه!! امروز از شامپو نمی ترسید.  آب بازیمون که تموم شد حوله رو گذاشتم سرش گفتم: بذار اینجا رو آب بکشم بیام وایسا جلو در. درو بستم. توی دلم گفتم: نکنه امیرحسین درو قفل کنه؟! گفتم نه بابا همیشه می ذارمش، قفل نمی کنه. حموم رو آب کشیدم می خواستم  درو باز کنم، واااای من! در قفل بود. هر چی از حموم می گفتم، امیرحسین بیا درو باز کن. هی می اومد قفل رو می چرخوند باز نمی شد. مامانی، درمونو باز کن!! ... مونده بودم توی حموم . امیرحسین هم گریه می کرد. در رو نمی د...
12 تير 1391

فرهنگ لغات امیرحسین (اونایی که یادم مونده)

هنگه کفش : لنگه کفش                           هیاش هیاش : یواش یواش هامبا : هواپیما                                        دالاگوگ : تولد حروس : خروس                           &nbs...
12 تير 1391

متل متل توتوله

دیروز وقتی داشتم کارامو انجام می دادم امیرحسین یادم رفته بود... دیدم داره گریه می کنه و می گه: مامان سرم داره گیج می ره وقتی اومدم پیشش. گریه اش رو بیشتر کرد، بغلش کردم. گفت: مامان سرم داره گیج می ره، شربت پرتغال بده. خندم گرفته بود. گفتم واااای! بیا بریم شربت بدم. لیوان شربت دستش بود گفت: بیا بریم بخوابیم، سرم داره درد می کنه. اومدیم بخوابیم ... قصه... قصه بگو بخوابم. قصه پلنگ صورتی!! قصه که تموم شد. دیگه سر دردش یادش رفته بود. ای شیطون!! وقتی برای امیرحسین شعر می خونم، خوب خوب گوش می ده. ولی بعد چند روز اونو برام میاد می خونه. اتل متل توتوله رو براش خونده بودم. دستمو می زدم رو پاهاش و می خوندم. هر چی می گفتم مامانی حالا شما بخو...
11 تير 1391

خونه خاله معصومه

بازی بازی بازی چقدر بچه ها بازی دوست دارند. هر روز اگه امیرحسین خواب خواب بود، هر چی صداش می کردم بیدار نمی شد. اون روز که خاله معصومه زنگ زد بیایید خونه ما. امیرحسین صبح زود بیدار شده بود. تلفنی با امیرحسین خاله معصومه قرار مداراشون رو گذاشتند. رفتیم خونشون. دوستاشون هم اونجا بودند. برای مریم و امیرحسین ها کلاه گرفتیم. بچه از اینکه پنکه کلاهشون با نور خورشید حرکت می کرد، ذوق می کردند. همش می پریدند حیاط تا چندین باره بخندند.  دخترا با همدیگه بازی می کردند، پسرا هم با هم. خیلی جالب بود وقتی که دوطرف دوست داشتند حرص همدیگه رو در بیارند. دخترها از اینکه پسرها رو بازی نمی دادند ذوق می کردند، پسرا ه...
10 تير 1391