دستت رو به من بده امیرحسین. بیا بیا...
قصه کوثر و امیرحسین
آخرين مطالب

گاهی وقت ها به احساس قشنگ و معصومانه یک کودک می توان قسم خورد... چقدر پاک و نجیب اند . با تمام شیطنت های هر روزشان با یک تلنگری شیشه احساسشان می شکند و زود با یک بوسه فراموش می شود.

امیرحسین عزیزم مهربان پسرم ... با تمام شیطنت های همیشه ات دوستت دارم هر چند گاهی بی تاب می شوم .

چند روز پیش کنارم نشسته بود مثل همیشه کارتون نگاه می کرد یه هو دیدم زیر چونه اش می لرزه هی دماغشو می کشه . نگاهش که کردم دیدم داره گریه می کنه . چی شده امیرحسین ؟؟ نگاهی به من کرد و می خواست که خودشو جمع کنه ولی سر می خورد اشک هاش از چشای شیطون بلاش... برگشت با پشت دست زود پاکش کرد و گفت این فیلم چقدر گریه داره، اشک آدمو در میاره. هنوز چونه اش می لرزید و خجالت می کشید از این که من اشک هاشو دیدم. بغلش کردم .توی کارتونی که پخش می شد، پسری دوستش داشت می مرد و اون پسر خیلی ناراحت بود. اون روز من نمی دونم چقدر بوسش کردم ... بغلش کردم ... ولی به احساس قشنگش غبطه خوردم.

بابا براش هلو انجیری گرفته بود و می گفت بیا بخور . امیرحسین سر یخچال بود . بابا اینها رو می برم بیرون بخورم ... این برای خودم این هم برای ابوالفرض ... بابا به امیرحسین می گفت نه باید خونه بخوری... حالا امیرحسین می گه بابا اینو میدم ابوالفرض... اونم بخوره ... مسلمونی اینه دیگه. قیافه بابا دیدنی بود وقتی یاد حرف امیرحسین می افتاد همش می خندید.

توی حیاط وقت افطار که میشه امیرحسین دست کوثرو می کشه و مراقبه و دست به سینه جلوی دخترها می ایسته و می گه آرشین بیا ببین این خواهر منه. عاشق امام جماعت خوابگاه حاج آقا موسویه.همیشه سر افطار کنارش میشینه. شب به من می گفت مامان انقدر دوست دارم یه روزی بپرم بغل حاج آقا . قربونش برم همیشه سلامش می کنه و حاج آقا بلند جوابش میده. بعضی وقت ها به خودم میگم ، بخاطر کارای امیرحسین و شیطنت هاش زیادی حساس شدم ... من هزار بار شلوغ تر از امیرحسین بودم ، وقتی یادم میاد چه آتیشی می سوزوندم ... حاضرم هزار بار امیرحسین رو بغل کنم و دستش رو ببوسم. باور کنید . گاهی وقت ها یادم میره بگم خدایا به خاطر این همه خوشبختی و نعمت سلامتی خودمون و بچه هام  ازت ممنونم .

 امیرحسین رو پیش دبستانی ثبت نام کردیم. همیشه از مدرسه و خانم معلم و دوستهای خیالیش حرف می زنه. جایزه هایی که قراره بگیره و از همین الان براشون خوشحاله. کاش من هم ذوق کودکانه داشتم و از همه چی لذت می بردم. حتی از یک چوب ساده و یا یک گچ برای نوشتن روی زمین ذوق می کردم و سر زود پیدا کردنش با بچه ها بحثم میشد ... چه دنیای ساده و قشنگی. کاااااش ... غمناک

 



[موضوع : شیطنت های من]
[ چهارشنبه 1 مرداد 1393 ] [ 3:40 ] [ مامانی ]

 وقتی میام اینجا بنویسم، دلم میخواد سرشار از عشق باشم، یه مادر مهربون. کاش مثل این روزهای خوب لحظه هام همیشه با من مهربون باشه، اونوقت خدا نگاهی به من بکنه و یادم بیاره که من چقدر خوشبختم. این مهربون بی همتا نوازشم می کنه وقتی امیرحسین با تمام احساسش بغلم می کنه و باز هم مثل اون روزهای کودکی قاشق غذا حکم مسافرهایی میشه که همشون می چرخن و می چرخن و با هواپیمای امیرحسین مهمون خونمون میشن . مثل همون روزها... دلم خیلی خوشحاله خدا ... می خنده مهربون...

آآآی می چسبه بوسه های قشنگ کوثرم ... با خنده های ریز ریزش ... یواش و دزدانه روی گونه های گر گرفته بابا ... از تب تابستون .

آقا شده پسرم ... چقدر مهربون و دوست داشتنی. با تمام شیطنتش خیلی مهربونه با کوثر. دستشو می گیره و از سرسره می بره بالا ، و بغلش می کنه تا نیفته کوثر کوچولوی داداش و بعد با هم از پیچ سرسره سر می خورند و وقتی پایین می رسند می خندند و باز هم دوباره ... چقدر چشمای شیطون مهربونش منتطر میشه تا من و بابا این همه دوست داشتنش رو تشویق کنیم.

وقتی  امیرحسین خسته میشه از بازی . اصلا نمی خواد به روش بیاره . باز هم با تمام توان دوست داره به اندازه همه ساعت هایی که توی خونه خسته بوده خسته نباشه . وقتی به جایی می خوره و آخ بمیرم... کبود میشه دست و پاش ... انگار شفا میده بوسه های من ، یادش میره اون همه درد.

وای نمی دونی چقدر شیرینه حتی دعواهای خواهر و برادری. وقتی کوثر همه چی رو برای خودش می خواد و جیغ می زنه ... و به هیچ صراطی مستقیم نیست، وقتی راضی می کنی که امیرحسین خواهرشو آروم کنه ... و بعد با یک بهانه دیگه دوباره یه بلوا  میشه و این بار امیرحسین کوتاه نمیاد و من درمانده ... اصلا می خوام کوثرو ببرم خواهر ابوالفضل بشه ... خیلی اذیت می کنه... یا اذیتش می کنی ... این بار امیرحسین با گریه جلوی در مامان نه!!!! مال منه... خواهر خودمه... وااای اونوقته که باز هم چقدر روسیاهه ذغال.

من با بزرگ شدنشون لذت می برم . چقدر با شیرین زبونی های کوثر، جون می گیرم ... با بوسه های امیرحسین زنده میشم ... با خنده هاشون می خندم بلند بلند... فقط خدایا کمکم کن باز هم مهربون باشم .



[موضوع : من و خواهرم...]
[ شنبه 14 تير 1393 ] [ 3:58 ] [ مامانی ]

لحظه های باشکوهی است برای یک مادر ... وقتی زیباترین لحظه ها را با تمام دوست داشتن ها لمس می کند و وجب به وجب بزرگ شدنشان را هر روز متر می کند. من چقدر خوشبختم وقتی که اولین بوسه های دخترم را روی گونه هایم حس می کنم و پر می شوم از ناب ترین احساس. التماس دست های کوچکش وقتی که تو را می کشد تا در را باز کنی و او بی واهمه فرار می کند از خانه ای که برایش تکراری شده است. حتی قهر کردنش برایت شیرین است وقتی دست هایش را روی صورتش می گذارد و خود را به زمین می کوبد تا حرفش را به کرسی بنشاند، خنده های همیشه اش تو را مجبور می کند تا دستهای کوچکش را ساعتی بکشی که ردش تا ساعت ها بماند ... برق چشمانش تو را وادار می کند تا گونه هایش را ... وااای نگو نه... که مجبورم... هیچ چیز جلودارم نیست... باور کن. قهر و آشتی های مادرانه نمک اش گاهی زیاد می شود ولی زود شیرین می شود با آغوش گرم و رفع عطش به تکرار.

هر روز با امیرحسین بازی می کند... دنبالش بدو بدو می کند... براش دس دسی می کنه، برای امیرحسین همیشه می خنده بلند بلند... حتی برای بالا و پایین پریدنش و چه بی ذوق نگاهم می کنه وقتی با تمام وجود سعی می کنم تا گریه های یک ریزش را با خنده رنگ کنم... و اون وقته که ازنگاه معنا دارش من یخ می کنم. هرروز وقتی کفش هایش را پیدا می کنه و لباسش رو میاره و می نشینه مقابلم ... وقتی توی حیاط با قدم های محکم راه میره، زنهای همسایه کودک بزرگ تر از کوثرشان را ملامت می کنند که چرا هنوز راه نمیرند. دلش می خواد خودش باشه و کسی دستش رو نگیره. آب آب ...بابا ...دادا ... و البته گاهی ماما ... رو تکرار می کنه.  تعداد مرواریدهاش به چهار تا رسیده ، دو تای دیگه هر روز آزارش می ده و  وااای ، من ...  . توی حیاط  و بازی بچه ها اشتهاشون باز میشه و دیگه حتی نمی خواد اصرار کنی حتی امیرحسین از من لقمه می خواد. 

من با شما چقدر خوشبختم... خدای مهربون به خاطر این همه لطف سپاس سپاس...  محبتمحبت



[موضوع : برای دخترم...]
[ چهارشنبه 7 خرداد 1393 ] [ 2:54 ] [ مامانی ]

شبنم عزیزم، شبنم صبورم...

   روزت مبارک مادر 

 

خدایا به خاطر بزرگی و مهربانی ات سپاس... خدایا از این که منو لایق مادر شدن دونستی سپاس... خدایا از اینکه بهترین مادر دنیا رو به من دادی سپاس... خدایا به خاطر مهربانی مادر همسرم سپاس... خدایا از اینکه دعاهامو می شنوی سپاس... از اینکه بهترین ها رو برام خواستی سپاس... خدایا به خاطر اینکه تو رو دارم سپاس...

قلب روز مادر مبارک مهربان مادر قلب



[موضوع : مادرانه های من...]
[ يکشنبه 31 فروردين 1393 ] [ 13:26 ] [ مامانی ]

گاهی وقت ها یه کلمه از کسی که حتی ازش بدت میاد لحظه هات رو خط می زنه و کاری می کنی که نباید... تازه بعدش که به خودت میای تنها کسی که نفرینش می کنی خودت باشی،... من چقدر امشب ... کاش می توانستم بی محابا بنویسم ... بی نقطه چین... امیرحسین منو ببخش.

 مرند که بودیم 12 فروردین خیلی برف اومد و همه گلبرگها از سوز سرما سوختند. چقدر دلم می خواست با گل های تازه باز شده و بچه ها عکس بگیرم ولی انقدر گفتم فردا فردا... که یکدفعه بلند شدیم و دیدیم همه جا برف شده. از ذوق برف با بچه ها عکس می گرفتیم، شب که شد، تب ولرز گرفتم و حالا از همون روز سرما خوردگی از خونمون بیرون نمیره. یه نوبت من، امیرحسین، کوثر... دور دوباره برمی گرده.

دیشب هر دوتاشون تب داشتند. شب امیرحسین از شدت تب داشت هذیان می گفت.خیلی حرف می زد. صبح ساعت 5/30 بازم دوباره تب داشت، بدنش می لرزید، از من می پرسید ماماااان؟ صادق هم میره بهشت؟ گفتم آره ، واسه چی می پرسی؟ گفت، آخه می خوااام وقتی رفتم بهشت دوستی اونجاداشته باشم. دلم ریش شده بود. دیگه نمی تونستم بخوابم. 

ظهر که شد بچه ها اومدند دنبالش ولی نذاشتم بره حیاط، داشت بلند بلند جلوی در می گفت ابوالفضل مریضیشو داده به من، حالا من بیام شما مریض میشید. حالا من کشیدمش خونه و بهش می گم چرا اونطوری می گی به بچه ها؟؟ ابوالفضل می شنوه ناراحت میشه. میگه مامان شب خودت داشتی به بابا می گفتی آخه. حالا من هر چی می خواستم حرفمو بشورم، نمیشد.

اذان که شد با اصرار با بابا رفتند نمازخونه. ولی زود برگشت. دستشویی داشت. بعد شام که بابا رفته بود سالن مطالعه، آقای منفرد جلوی درمون بود . بله آقای منفرد ؟ با صدای مدعی... خانووووم امیرحسین زده میز شیشه ای پینگ گنگ تو حیاط رو شکسته... این بچه خیلی شلوغه... با صادق همش شیطنت می کنن ... امیرحسین از ترس هیچی نمی گفت. مردک اعصاب پیر عین برج زهرمار ... منو دیونه کرد، هر چی بهش گفتم امیرحسین که امروز حیاط نبود ... گفت خانوم من دروغ می گم؟؟ همه بچه ها می گن... خسارتشو باید بدین و ... گفتم باشه شما بگید چقدره ما خسارتش  رو می دیم.

اون که رفت من هر چی می گفتم آره امیرحسین، تو مگه نگفتی حیاط نمیری؟ مگه ...؟؟ تو چرا... ؟؟ آخه ... ؟؟ حرف نمی زد و اخم کرده بود به من... داشتم تهدیدش می کردم... و ... خدااا... بشکنه دستم. گریه می کرد و بازم اخم کرده بود.

بابا که اومد امیرحسین بغلش گریه می کرد و من داشتم حرف های منفرد رو تکرار می کردم، بابا داشت آرومش می کرد ، امیرحسین داشت می گفت بابا یه نقشه دارم. چه نقشه ای امیرحسین؟؟ یواشکی می گفت خوب پولامو هدر بدیم، بدیمش به آقای منفرد... عید که شد بازم همه به من عیدی می دن... بعد دعوای عیدی های سال پیشش رو با من می کرد که مامان اون ها رو خرج کرده و باید بده. جلل الخالق...

خلاصه، بعد امیرحسین هی راه می رفت و دستهاشو تکون می داد و می گفت، وقتی هنوز بهار نشده بود و هوا سرد بود من با آجر زدم به میز. ترک برداشت مثل خورشید که توی لالایی شبکه پویا نشون می داد و مامان تو عصبانی بودی و بستیش، مثل اون شد. داشت روی زمین خورشید می کشید و تعریف می کرد، اون وقت دیدم سپهر داره از پنجره نگاه می کنه ولی اون موقع مثل الان مثل الماس نشده بود. من امروز اصلا بیرون نرفتم .

الهی خدا ازت نگذره آقای ... از روزی که اینجا اومدم همیشه از بی کفایتی مسوولین خوابگاه نالیده ام . امروز آنی خاطرات تلخ جلوی چشمام رژه می رفت...  و امیرحسین ... خدایا منو ببخش ... خدایا یه کاری کن بازم مهربون باشم ... خداااا...



[موضوع : شیطنت های من]
[ دوشنبه 25 فروردين 1393 ] [ 14:05 ] [ مامانی ]

دخترم ...

یک بهار... یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی! از این پس همه چیز جهان تکراری است جز دوست داشتن و مهربانی...

سال پیش همین وقت ، روزهایی را به انتظار نشسته بودم تا از دیدنت سیر نشوم و قد کشیدنت را به تماشا بنشینم... از شکر خندت گل از گلم وا شود و شیرین شیرین عسل بچکد در لحظه لحظه های خوشبختی ام وقتی راه می روی ...حرف می زنی و می خندی ... مهربان بزرگ بازهم شکرت می کنم.قلب

عروسک خوشگلم، کوثر مهربونم... مبارکت باشه دومین مروارید قشنگت... مبارکت باشه راه رفتنت، حرف زدنت ...مبارکت باشه این همه تجربه...مبارک باشه دومین بهارت...


امیرحسین پسرم...

شیطنت های هر روزه ات هر چند طاقتم تاب می کرد اما مهربان پسرم احساس نرم ات مادر، سنگ را هم آب می کند وقتی دلت می شکند باران اشک هایت شرشرش دلم را خیس می کند و من ... این بار از خودم به تنگ می آیم ... وقتی سرت روی زانوی منه، نگاهت که می کنم ... عزیز مادر چقدر زود بزرگ شدی ... من با تو بهترین احساس دنیا رو تجربه کردم ... تو به من مادر بودن رو هدیه دادی... دوست خوبم تو از میان این همه کلمه زیبا دوست داشتنی ترین کلمه را به من هدیه کردی... امیرحسین من خیلی دوستت دارم ... ببخش منو... اگه ناراحتت کردم... باشه مامااااان؟!قلب

خدایا من عاشقتم...باور کن...مژه

ورق بزنید لطفامژه

 


ادامه مطلب


[موضوع : مادرانه های من...]
[ چهارشنبه 28 اسفند 1392 ] [ 3:23 ] [ مامانی ]

چقدر واهمه دارم از روزهایی که نباشی ... من باشم و سایه ای خمیده و خاطره های دور ... چقدر نذر روزهایی می کردم که وقتی صبح بیدار شدم تو نفس بکشی ... و چقدر صلوات نذر ماندنت کرده بودم... شب که می شد هزار بار التماس می کردم خدایا مبادا... ولی آن روز رسیده بود... وقتی مرور می کنم هر روز... هر روز مهربانی هایت را... باورم نمی شود ... وقتی به خواب می دیدمت انگار توی خواب می دانستم که خواب می بینم نمی خواستم این لحظه های قشنگ تمام شود و من چشمانم را باز کنم و باز هم یتیم بابایم باشم و ... گریه می کنم ... واااای چقدر دلم برای مادرم تنگ شده ... مهربان و ... و باز هم مهربان... دلم برای مادرم تنگ شده ... 

الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



[موضوع : به نام پدر]
[ يکشنبه 25 اسفند 1392 ] [ 1:59 ] [ مامانی ]

وقتی مادر باشی، همه لحظه لحظه ها رو لذت میبری، شیرینی اش هیچ وقت دلت را نمی زنه ... و این همه خوشبختی دلت رو می بره و تو ... مادر ... باید یادت باشه شکرگزار باشی از دریای رحمتی که همیشه به تو سخاوتمندانه بخشیده است . 

انگار همین دیروز بود دست های کوچولوشو بوسیدم از دیدنش دلم ضعف رفت... امروز کوثرم با دندان کوچکش همه چیز را گاز می زنه... روی پاهای کوچولوش می ایسته... وقتی قدم بر می دارد نه تنها من ، بابا و امیرحسین هم قدم های کوچکت را که می لرزه می شماریم بلند بلند ... یک... دو ...سه ... واااای افتاد... بلند شو بیا دخترم... و باز دوباره ... این بار لذت راه رفتن ... زمین خوردن هایش را ندید می گیره و بلند میشه و باز با پاهای لرزان ... یک ... دو ... سه ... پنج ... نه ... چقدر امروز دندون هام را روی هم فشار دادم تا فقط امروزگازت نگیرم عروسک خوشمزه من ... قلب

کاش می شد این لحظه ها رو قاب گرفت ... می موند برای همیشه... من عاشق خنده های همیشه توام کوثر خوش خنده و مهربون من... قربون سینه زدنت بشم عزیزم... فاطمه جانم واللهی مظلوم است... جیغای بنفشی که می کشی، الو گفتنت، وااای وقتی گوشی رو تو گوش ات نگه می داری و حرف می زنی، خنده های بلند بلندت برای داداش، دست زدنت، بووووف بوووف کردن هات ... وصحبت کردن به زبونی که دادا فقط می دونه... و وقتی می خندی چال کوچولوی روی لپت منو مجبور به هزار هزار بوسه می کنه ... اما ببخش وقتی صورتت سرخ میشه و از این همه احساس به تنگ میای ...قلبماچ



[موضوع : مادرانه های من...]
[ چهارشنبه 7 اسفند 1392 ] [ 3:25 ] [ مامانی ]

پنجشنبه توی نمازخونه جشن انقلاب بود، داشتند به بچه هایی که تو مسابقه نقاشی شرکت کرده بودند جایزه می دادند به نقاشی امیرحسین هم جایزه دادند. برای کوثر هم یه بادکنک دادند . خیلی ساکت بود آروم توی بغلم همه جا رو نگاه می کرد. یه دفعه بادکنک ترکید ... هنوز ساکت بود... ترسیده بود، یهو زد زیر گریه. آروم نمی شد... برش گردوندم تا آرومش کنم. یه دفعه دیدم عزیزم دندونش یه کوچولو سفیدیش زده بیرون. خیلی ذوق کردم . دخترم داره دندون در میاره... بزرگ شده عروسکم. یادمه امیرحسین اولین دندونش رو یازده ماهگی در آورد درست 8 فروردین 89.

کوثر هم 17 بهمن ماه 92 اولین دندونش رو درآورد. از بغلم پایین نمیاد همش دوست داره بغلم باشه. پاهاشم به پوشک حساسیت پیدا کرده با اینکه از وقتی که دنیا اومد مولفیکس می گرفتم براش ولی ایندفعه بیچاره دخترم پاش افتضاح سوخته. یه پوشک دیگه براش گرفتیم. امروز خیلی بهتر شده .دلم براش می سوخت. قربونت برم چقدر سخته بزرگ شدن... ولی یه کوچولو دیگه تحمل کن ... قلبماچ

7 ماهگی

10 ماهگی دخترم



[موضوع : برای دخترم...]
[ دوشنبه 21 بهمن 1392 ] [ 16:04 ] [ مامانی ]

داداش بالا

 

ورق بزنید لطفا...قلب


ادامه مطلب


[موضوع : من و خواهرم...]
[ دوشنبه 21 بهمن 1392 ] [ 15:13 ] [ مامانی ]

 این نقاشی امیرحسین برای دهه فجره. البته من یه کوچولو پررنگش کردم. من هم اونو به شبکه پویا فرستادم. راستی امیرحسین مسابقه نقاشی نمازخونه خوابگاه هم می خواد شرکت کنه. الهی من قربونت بشم نقاش کوچولوی من.قلبماچ

دلم می خواست همه نقاشی های امیرحسین رو اینجا بیارم ولی بعضی هاشون رو کوثر پاره کرده... آخی عزیزم ... وقتی من ناراحت میشم میگم واااای کوثر چرا پارشون کردی؟؟ امیرحسین برمی گرده بهم میگه با صدای مردونه، ولش کن بذار پاره کنه ... خوب خواهرمه.خجالت

 

نقاشی دهه فجر امیرحسین

بعدا نوشت:

یادم میاد تا چند وقت پیش از ترسمون به کامپیوتر دست هم نمی زدیم که مبادا همه اطلاعاتش بپره. اما خیلی چیزها عمرشون کمه و نمیشه باور کرد که دیگه اون روزها گذشت و این همه دب دبه کامپیوترها تموم شد و همه چی کوچیک کوچیک میشه و می تونی توی دستت بگیری و یا توی جیبت جا بدی...

اون روز ذوق نقاشی امیرحسین رو داشتم وقتی بابا اومد، براش یه تب لت گرفته بود. نمی دونم انگار دنیای بچه های امروز با ما خیلی فرق می کنه. امیرحسین خودش برنامه دانلود می کنه ... نصب می کنه ... حدف می کنه ... چت می کنه ... شکلک می فرسته ... دنیای من و دنیای امیرحسین ... یادش بخیر اون همه بازی ... لی لی، هفت سنگ... قایم با شک... با گچ روی زمین می نوشتیم الف ... ب... ولی الان با یه برنامه می نویسه الف ... ب... بعد می نویسه ... بابا ... نمی دونم خوشحال باشم یا نباشم... این همه دور شدن از آن همه خوشی رو فقط فقط کز کردن توی خونه های چندمتری و نبود دوستی می دونم که باهاش شیطنت بکنه... با فراغ بال بدو بدو کنه و با خوشحالی بخنده ... بلند... بلند... خنثی



[موضوع : نقاشی های من]
[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 13:32 ] [ مامانی ]

زیبا ترین لحظه ها برای من همین خنده های همیشه توست . قربون اون چشمات بشم که وقتی  دادا اشکتو در میاره بازم براش می خندی . وقتی خواب امونتو بریده بازم دادا می گی .به شکلک های دادا می خندی و دلت می خواد هر کاری اون انجام میده تو هم همراهش باشی و برات مهم نیست، این وسط دست و پات کشیده بشه و یه کوچولو دردت بیاد. دادا همیشه مواظبته و وقتی عصبانیه و قهر می کنه، بلند اعلام می کنه من با همتون قهرم ، با کوثر قهر نیستم.  عزیزای من خیلی دوستون دارم. ماشین بازی و یوری بازی تون خیلی قشنگه... وقتی می بینم امیرحسین تو رو هم بازی می ده و وقتی  بچه ای بازیت نمی ده امیرحسین قد می کشه دست به سینه هواتو داره و میگه نه بازیش بدیم آخه خواهرمه.

اون روز وقتی خونه آنا بودیم وقتی برای ثانیه ای روی پات وایستادی برای اولین بار...گل از گلمون شکفته بود. ذوق کرده بود بابا. چقدر بلند می خندید و برات دست می زد. باورم نمیشه چقدر زود بزرگ شدی دخترم.

بابا بابا گفتنت دلبری می کنه و اون وقته که بابا می خواد درسته قورتت بده و صدای خنده هاش می ره تا هفت خونه اون ورتر. وقتی از اداره میاد و امیرحسین می پره بغلش و کوثر بابا ... بابا کنان چهاردست و پا میره جلوی در و پای بابا رو می گیره تا اونم بغل کنه ، صداشون می پیچه توی سالن و همه گی با هم ذوق می کنند، اون وقته که من دلم می سوزه برای همسایه ها.

وقتی غلیظ ... آب ... آب میگی و سیر نمیشی از آب ، از شوق قندتوی دلم آب میشه و .... وقتی جیییس میگی و کنار می کشی از چای داغ  و بووووف بوووف کردنت همه و همه لحظه های قشنگیه که خنده روی لبهام می نشینه و یادم میاره که بگم خداااایا ... باز هم شکرت .

کاشکی این لحظه های خوب تمومی نداشت و  دلتنگی در خونه مون رو نمی شناخت تا همیشه من مامان مهربونی باشم برای فرشته هام.

 

بغلمژهمژهبغل



[موضوع : برای دخترم...]
[ يکشنبه 13 بهمن 1392 ] [ 0:58 ] [ مامانی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است (امیرحسین علیزاده متولد 8 اردیبهشت 1388 ) (کوثر علیزاده، متولد 14 فروردین 1392 )
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 289
بازدید دیروز : 121
بازدید هفته گذشته : 752
کل بازدید : 177510
امکانات وب