دستت رو به من بده امیرحسین. بیا بیا...
قصه کوثر و امیرحسین

این عکس آخرین روز مدرسه امیرحسین آخر اردیبهشت 94محبت

این عکس برای یه هفته بعد مدرسه رفتنش و اولین روزی بود که لباس فرم پوشیده بود.

اینم عکس کلاس پیش دبستانی شون... مدرسه یحیی زاده

این هم کوثر خانم تو مدرسه داداش محبت



[موضوع : ]
[ يکشنبه 4 مرداد 1394 ] [ 12:58 ] [ مامانی ]

احساس قشنگی است دوباره حس نوشتن پیدا کنی و بیایی برای خودت خوشی ها را زمزمه کنی... لحظه های همیشه قشنگ برایت تلنگری باشد تا باز هم بخندی و مادری باشی مهربان... چقدر فاصله نوشته هایم طول کشید ، این همه مدت لحظه های خوب و لطف بی پایان مهربان بی همتا تنهایم نگداشت و من باز هم صدای خدا را در خودم می شنوم که مرا باز هم لایق مادر شدن دانست. من چقدر خوشبختم که همه مهربانی اش را نثار من ناسپاس کرده بود و من نمی دانستم که بارانش برمن باریدن گرفته است... این همه رحمت.... خدایا مرا ببخش اگر ناشکیب بودم... ببخش اگر نامهربان بودم... ببخش مرا تا دوباره لبریز شوم از مادرانه های قشنگ.

دخترم کوثر برای عروسکهایش مادری مهربان شده و هر روز موهایشان را ناز می کند و با عشق دخترم دوست دارم در گوشش می خواند و من از او یاد می گیرم عشق در وجود یک دختر همیشه روشن است. محکم بغلمان می کند و با گفتن مامان بابا دوست دارم عاشقتم ... حسی به من دست می دهد که زبانم از وصف آن عاجز است. بی اختیار خنده روی لبهایم می نشیند و چیزی توی دلم آب می شود.

امیرحسین و قیافه مردانه ای که به خود می گیرد و احساسی که به ندرت نشان می دهد ولی غلیظ و پر جذبه ... اخم هایش را در هم میشکند و خنده زیر لبش را پنهان می کند و تمام قد رو در رو می ایستد و از خودش دفاع میک ند ، در مقابل ابهتی که به خود می گیرد کم می آورم و می خندم توی دلم و به بزرگ شدنش می بالم. دلم می گیرد از سرعتی که روزها به خود گرفته اند و من هنور درگیر خودم هستم. روزهایی که می گذرند و من هنوز عطش روزهای قشنگ برایم همیشه هست. انگار سیر نمیشوم...

خدایا عاقبت بخیری دعایی بود که مادر بزرگ همیشه به لب داشت خدایا همه ما رو عاقبت بخیر کن .مراقب عزیزانم باش ای مهربان ترین مهربانان.محبت



[موضوع : ]
[ يکشنبه 14 تير 1394 ] [ 2:13 ] [ مامانی ]

گاهی وقتها یادم میره که میشه با نوشتن لحظه های قشنگ رو قاب کرد و برای همیشه نگه داشت... شاید روزی تمام احساس من رو دخترم باور کرد و پسرم با همه محبتش تمام غربت مادر رو درک کنه و ببخشه ... دنیای جدید مجازی دنیای قشنگی نیست، گاهی انقدرغرق می شی که یادت میره بهترین چیزهایی که می تونی ازشون لذت ببری و مهربانترین کسانی که هستند و تو رو مادر صدا می زنند... همیشه هستند و دلت با اونها گرم میشه. دنیای مجازی با همه دلفریبی سرابی بیش نیست من با تمام وجود دلم برای نوشتن توی دنیای خاطراتم تنگ شده بود ، همه لحظه هایی که عاشقانه می نوشتم تا روزی لبخندی روی لبهای کودکم بنشیند ، فراموشم شده بود ...

روزهای قشنگی دارم با وجود شیطنت هایشان این روزها شیرین ترین روزهایی است که من هر روز مرورمی کنم. لبخندهای ریز دخترم و گاه بلند بلندش برای اینکه شادیش را با ما تقسیم کند و خنده ای روی لبهایمان بنشاند ...عشوه های تمام نشدنی و قهر کردنه ای مدام ... گاهی همه چیز را برای خودش می خواهد و گاهی لقمه اش را به زور به ما می دهد...هر چیزی که صاحب می شود حاکم مطلق می شود، تا دلش را نزده هیچ کس حریف جیغ های بنفشش نمی شود، هر چیزی که می خورد بلند با صدای بم می فهماند که برای دادا هم می خواهد. عشق پریدن روی لحاف تشک و بازی با داداش و درآوردن لج پسرانه اش ...چند روزی می شود دندان هایش خیلی بی تابش کرده با اینکه سیر غذا می خورد ولی باز هم عطش شیر دارد. دستم را میکشه و می بره طرف یخچال و می گه که انگور می خواد و من می فهمم که باز هم انار می خواد... مثل امیرحسین عاشق نارنگی شده... وای چه دلبر میشه وقتی با چادرش وقت نماز به هر قبله ای نماز می خونه . روسری می بنده و مثل خانم خانم ها تو خونه دور می زنه، و باز هم من دندان هایم را روی هم فشار بدهم تا نقش ساعتی که روی دستش کم رنگ شده ... دوباره رنگ بگیرد...

هنوز هم وقتی پسرم می خوابد دستهایش آرامم می کند ، وقتی گرم گرم دستم را می گیره تا خوابش بگیره ، باورش برام سخته که انگار همین دیروز بود که نمی دونستم چطور بغلش کنم و می ترسیدم که مبادا از دستم ول بشه ... بس که ریز بود و کوچولو...امیرحسین ... عزیزم...دلم می سوزه براش وقتی دست روی هر چیزی می گذاره جیغ کوثر بلند میشه که اونو می خواد... درمانده میشه از دستش، ولی راضی نمیشه که من کوثرو ببرم  تا خواهر پسر همسایه باشه. وقتی گولش می زنه چقدر توی دلم می خندم و چه مهربان وقتی بستنی می گیره سهم کوثرو یادش نمیره. چقدر دیدنی میشه وقتی پاشو رو پاش میندازه و از جلوی تلویزیون تکون نمی خوره و با صدای بلند دستور میده ماماااان آاااب بیاااار... نارنگی بیااار... با اینکه توی دلم به بزرگ شدنش خوشحالم ولی اخمی می کنم و میگم لطفاااا آقاااا... و چشمکی می زنه و با خجالت می خنده. وقتی که عصبانی می شم از دست شیطنتهاش ، باز هم می خنده و میگه بازم مامان بداخلاقه اومده.

بعضی وقت ها از حرفهایی که می زنه شاخ درمیارم. امیرحسین تو اینها رو از کجا یاد گرفتی مامان ؟! از اینکه امسال امیرحسین نتونسته بود پیش دبستان بره خیلی ناراحت بودم توی خونه باهاش کار می کردم وقتی هم یاد می گرفت می خندیدیم و می گفتیم خورااااکمه. قربونش برم پسر شیرین زبون من.محبت

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 30 مهر 1393 ] [ 3:05 ] [ مامانی ]

گاهی وقت ها به احساس قشنگ و معصومانه یک کودک می توان قسم خورد... چقدر پاک و نجیب اند . با تمام شیطنت های هر روزشان با یک تلنگری شیشه احساسشان می شکند و زود با یک بوسه فراموش می شود.

امیرحسین عزیزم مهربان پسرم ... با تمام شیطنت های همیشه ات دوستت دارم هر چند گاهی بی تاب می شوم .

چند روز پیش کنارم نشسته بود مثل همیشه کارتون نگاه می کرد یه هو دیدم زیر چونه اش می لرزه هی دماغشو می کشه . نگاهش که کردم دیدم داره گریه می کنه . چی شده امیرحسین ؟؟ نگاهی به من کرد و می خواست که خودشو جمع کنه ولی سر می خورد اشک هاش از چشای شیطون بلاش... برگشت با پشت دست زود پاکش کرد و گفت این فیلم چقدر گریه داره، اشک آدمو در میاره. هنوز چونه اش می لرزید و خجالت می کشید از این که من اشک هاشو دیدم. بغلش کردم .توی کارتونی که پخش می شد، پسری دوستش داشت می مرد و اون پسر خیلی ناراحت بود. اون روز من نمی دونم چقدر بوسش کردم ... بغلش کردم ... ولی به احساس قشنگش غبطه خوردم.

بابا براش هلو انجیری گرفته بود و می گفت بیا بخور . امیرحسین سر یخچال بود . بابا اینها رو می برم بیرون بخورم ... این برای خودم این هم برای ابوالفرض ... بابا به امیرحسین می گفت نه باید خونه بخوری... حالا امیرحسین می گه بابا اینو میدم ابوالفرض... اونم بخوره ... مسلمونی اینه دیگه. قیافه بابا دیدنی بود وقتی یاد حرف امیرحسین می افتاد همش می خندید.

توی حیاط وقت افطار که میشه امیرحسین دست کوثرو می کشه و مراقبه و دست به سینه جلوی دخترها می ایسته و می گه آرشین بیا ببین این خواهر منه. عاشق امام جماعت خوابگاه حاج آقا موسویه.همیشه سر افطار کنارش میشینه. شب به من می گفت مامان انقدر دوست دارم یه روزی بپرم بغل حاج آقا . قربونش برم همیشه سلامش می کنه و حاج آقا بلند جوابش میده. بعضی وقت ها به خودم میگم ، بخاطر کارای امیرحسین و شیطنت هاش زیادی حساس شدم ... من هزار بار شلوغ تر از امیرحسین بودم ، وقتی یادم میاد چه آتیشی می سوزوندم ... حاضرم هزار بار امیرحسین رو بغل کنم و دستش رو ببوسم. باور کنید . گاهی وقت ها یادم میره بگم خدایا به خاطر این همه خوشبختی و نعمت سلامتی خودمون و بچه هام  ازت ممنونم .

 امیرحسین رو پیش دبستانی ثبت نام کردیم. همیشه از مدرسه و خانم معلم و دوستهای خیالیش حرف می زنه. جایزه هایی که قراره بگیره و از همین الان براشون خوشحاله. کاش من هم ذوق کودکانه داشتم و از همه چی لذت می بردم. حتی از یک چوب ساده و یا یک گچ برای نوشتن روی زمین ذوق می کردم و سر زود پیدا کردنش با بچه ها بحثم میشد ... چه دنیای ساده و قشنگی. کاااااش ... غمناک

 



[موضوع : شیطنت های من]
[ چهارشنبه 1 مرداد 1393 ] [ 3:40 ] [ مامانی ]

 وقتی میام اینجا بنویسم، دلم میخواد سرشار از عشق باشم، یه مادر مهربون. کاش مثل این روزهای خوب لحظه هام همیشه با من مهربون باشه، اونوقت خدا نگاهی به من بکنه و یادم بیاره که من چقدر خوشبختم. این مهربون بی همتا نوازشم می کنه وقتی امیرحسین با تمام احساسش بغلم می کنه و باز هم مثل اون روزهای کودکی قاشق غذا حکم مسافرهایی میشه که همشون می چرخن و می چرخن و با هواپیمای امیرحسین مهمون خونمون میشن . مثل همون روزها... دلم خیلی خوشحاله خدا ... می خنده مهربون...

آآآی می چسبه بوسه های قشنگ کوثرم ... با خنده های ریز ریزش ... یواش و دزدانه روی گونه های گر گرفته بابا ... از تب تابستون .

آقا شده پسرم ... چقدر مهربون و دوست داشتنی. با تمام شیطنتش خیلی مهربونه با کوثر. دستشو می گیره و از سرسره می بره بالا ، و بغلش می کنه تا نیفته کوثر کوچولوی داداش و بعد با هم از پیچ سرسره سر می خورند و وقتی پایین می رسند می خندند و باز هم دوباره ... چقدر چشمای شیطون مهربونش منتطر میشه تا من و بابا این همه دوست داشتنش رو تشویق کنیم.

وقتی  امیرحسین خسته میشه از بازی . اصلا نمی خواد به روش بیاره . باز هم با تمام توان دوست داره به اندازه همه ساعت هایی که توی خونه خسته بوده خسته نباشه . وقتی به جایی می خوره و آخ بمیرم... کبود میشه دست و پاش ... انگار شفا میده بوسه های من ، یادش میره اون همه درد.

وای نمی دونی چقدر شیرینه حتی دعواهای خواهر و برادری. وقتی کوثر همه چی رو برای خودش می خواد و جیغ می زنه ... و به هیچ صراطی مستقیم نیست، وقتی راضی می کنی که امیرحسین خواهرشو آروم کنه ... و بعد با یک بهانه دیگه دوباره یه بلوا  میشه و این بار امیرحسین کوتاه نمیاد و من درمانده ... اصلا می خوام کوثرو ببرم خواهر ابوالفضل بشه ... خیلی اذیت می کنه... یا اذیتش می کنی ... این بار امیرحسین با گریه جلوی در مامان نه!!!! مال منه... خواهر خودمه... وااای اونوقته که باز هم چقدر روسیاهه ذغال.

من با بزرگ شدنشون لذت می برم . چقدر با شیرین زبونی های کوثر، جون می گیرم ... با بوسه های امیرحسین زنده میشم ... با خنده هاشون می خندم بلند بلند... فقط خدایا کمکم کن باز هم مهربون باشم .



[موضوع : من و خواهرم...]
[ شنبه 14 تير 1393 ] [ 3:58 ] [ مامانی ]

لحظه های باشکوهی است برای یک مادر ... وقتی زیباترین لحظه ها را با تمام دوست داشتن ها لمس می کند و وجب به وجب بزرگ شدنشان را هر روز متر می کند. من چقدر خوشبختم وقتی که اولین بوسه های دخترم را روی گونه هایم حس می کنم و پر می شوم از ناب ترین احساس. التماس دست های کوچکش وقتی که تو را می کشد تا در را باز کنی و او بی واهمه فرار می کند از خانه ای که برایش تکراری شده است. حتی قهر کردنش برایت شیرین است وقتی دست هایش را روی صورتش می گذارد و خود را به زمین می کوبد تا حرفش را به کرسی بنشاند، خنده های همیشه اش تو را مجبور می کند تا دستهای کوچکش را ساعتی بکشی که ردش تا ساعت ها بماند ... برق چشمانش تو را وادار می کند تا گونه هایش را ... وااای نگو نه... که مجبورم... هیچ چیز جلودارم نیست... باور کن. قهر و آشتی های مادرانه نمک اش گاهی زیاد می شود ولی زود شیرین می شود با آغوش گرم و رفع عطش به تکرار.

هر روز با امیرحسین بازی می کند... دنبالش بدو بدو می کند... براش دس دسی می کنه، برای امیرحسین همیشه می خنده بلند بلند... حتی برای بالا و پایین پریدنش و چه بی ذوق نگاهم می کنه وقتی با تمام وجود سعی می کنم تا گریه های یک ریزش را با خنده رنگ کنم... و اون وقته که ازنگاه معنا دارش من یخ می کنم. هرروز وقتی کفش هایش را پیدا می کنه و لباسش رو میاره و می نشینه مقابلم ... وقتی توی حیاط با قدم های محکم راه میره، زنهای همسایه کودک بزرگ تر از کوثرشان را ملامت می کنند که چرا هنوز راه نمیرند. دلش می خواد خودش باشه و کسی دستش رو نگیره. آب آب ...بابا ...دادا ... و البته گاهی ماما ... رو تکرار می کنه.  تعداد مرواریدهاش به چهار تا رسیده ، دو تای دیگه هر روز آزارش می ده و  وااای ، من ...  . توی حیاط  و بازی بچه ها اشتهاشون باز میشه و دیگه حتی نمی خواد اصرار کنی حتی امیرحسین از من لقمه می خواد. 

من با شما چقدر خوشبختم... خدای مهربون به خاطر این همه لطف سپاس سپاس...  محبتمحبت



[موضوع : برای دخترم...]
[ چهارشنبه 7 خرداد 1393 ] [ 2:54 ] [ مامانی ]

شبنم عزیزم، شبنم صبورم...

   روزت مبارک مادر 

 

خدایا به خاطر بزرگی و مهربانی ات سپاس... خدایا از این که منو لایق مادر شدن دونستی سپاس... خدایا از اینکه بهترین مادر دنیا رو به من دادی سپاس... خدایا به خاطر مهربانی مادر همسرم سپاس... خدایا از اینکه دعاهامو می شنوی سپاس... از اینکه بهترین ها رو برام خواستی سپاس... خدایا به خاطر اینکه تو رو دارم سپاس...

قلب روز مادر مبارک مهربان مادر قلب



[موضوع : مادرانه های من...]
[ يکشنبه 31 فروردين 1393 ] [ 13:26 ] [ مامانی ]

گاهی وقت ها یه کلمه از کسی که حتی ازش بدت میاد لحظه هات رو خط می زنه و کاری می کنی که نباید... تازه بعدش که به خودت میای تنها کسی که نفرینش می کنی خودت باشی،... من چقدر امشب ... کاش می توانستم بی محابا بنویسم ... بی نقطه چین... امیرحسین منو ببخش.

 مرند که بودیم 12 فروردین خیلی برف اومد و همه گلبرگها از سوز سرما سوختند. چقدر دلم می خواست با گل های تازه باز شده و بچه ها عکس بگیرم ولی انقدر گفتم فردا فردا... که یکدفعه بلند شدیم و دیدیم همه جا برف شده. از ذوق برف با بچه ها عکس می گرفتیم، شب که شد، تب ولرز گرفتم و حالا از همون روز سرما خوردگی از خونمون بیرون نمیره. یه نوبت من، امیرحسین، کوثر... دور دوباره برمی گرده.

دیشب هر دوتاشون تب داشتند. شب امیرحسین از شدت تب داشت هذیان می گفت.خیلی حرف می زد. صبح ساعت 5/30 بازم دوباره تب داشت، بدنش می لرزید، از من می پرسید ماماااان؟ صادق هم میره بهشت؟ گفتم آره ، واسه چی می پرسی؟ گفت، آخه می خوااام وقتی رفتم بهشت دوستی اونجاداشته باشم. دلم ریش شده بود. دیگه نمی تونستم بخوابم. 

ظهر که شد بچه ها اومدند دنبالش ولی نذاشتم بره حیاط، داشت بلند بلند جلوی در می گفت ابوالفضل مریضیشو داده به من، حالا من بیام شما مریض میشید. حالا من کشیدمش خونه و بهش می گم چرا اونطوری می گی به بچه ها؟؟ ابوالفضل می شنوه ناراحت میشه. میگه مامان شب خودت داشتی به بابا می گفتی آخه. حالا من هر چی می خواستم حرفمو بشورم، نمیشد.

اذان که شد با اصرار با بابا رفتند نمازخونه. ولی زود برگشت. دستشویی داشت. بعد شام که بابا رفته بود سالن مطالعه، آقای منفرد جلوی درمون بود . بله آقای منفرد ؟ با صدای مدعی... خانووووم امیرحسین زده میز شیشه ای پینگ گنگ تو حیاط رو شکسته... این بچه خیلی شلوغه... با صادق همش شیطنت می کنن ... امیرحسین از ترس هیچی نمی گفت. مردک اعصاب پیر عین برج زهرمار ... منو دیونه کرد، هر چی بهش گفتم امیرحسین که امروز حیاط نبود ... گفت خانوم من دروغ می گم؟؟ همه بچه ها می گن... خسارتشو باید بدین و ... گفتم باشه شما بگید چقدره ما خسارتش  رو می دیم.

اون که رفت من هر چی می گفتم آره امیرحسین، تو مگه نگفتی حیاط نمیری؟ مگه ...؟؟ تو چرا... ؟؟ آخه ... ؟؟ حرف نمی زد و اخم کرده بود به من... داشتم تهدیدش می کردم... و ... خدااا... بشکنه دستم. گریه می کرد و بازم اخم کرده بود.

بابا که اومد امیرحسین بغلش گریه می کرد و من داشتم حرف های منفرد رو تکرار می کردم، بابا داشت آرومش می کرد ، امیرحسین داشت می گفت بابا یه نقشه دارم. چه نقشه ای امیرحسین؟؟ یواشکی می گفت خوب پولامو هدر بدیم، بدیمش به آقای منفرد... عید که شد بازم همه به من عیدی می دن... بعد دعوای عیدی های سال پیشش رو با من می کرد که مامان اون ها رو خرج کرده و باید بده. جلل الخالق...

خلاصه، بعد امیرحسین هی راه می رفت و دستهاشو تکون می داد و می گفت، وقتی هنوز بهار نشده بود و هوا سرد بود من با آجر زدم به میز. ترک برداشت مثل خورشید که توی لالایی شبکه پویا نشون می داد و مامان تو عصبانی بودی و بستیش، مثل اون شد. داشت روی زمین خورشید می کشید و تعریف می کرد، اون وقت دیدم سپهر داره از پنجره نگاه می کنه ولی اون موقع مثل الان مثل الماس نشده بود. من امروز اصلا بیرون نرفتم .

الهی خدا ازت نگذره آقای ... از روزی که اینجا اومدم همیشه از بی کفایتی مسوولین خوابگاه نالیده ام . امروز آنی خاطرات تلخ جلوی چشمام رژه می رفت...  و امیرحسین ... خدایا منو ببخش ... خدایا یه کاری کن بازم مهربون باشم ... خداااا...



[موضوع : شیطنت های من]
[ دوشنبه 25 فروردين 1393 ] [ 14:05 ] [ مامانی ]

دخترم ...

یک بهار... یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی! از این پس همه چیز جهان تکراری است جز دوست داشتن و مهربانی...

سال پیش همین وقت ، روزهایی را به انتظار نشسته بودم تا از دیدنت سیر نشوم و قد کشیدنت را به تماشا بنشینم... از شکر خندت گل از گلم وا شود و شیرین شیرین عسل بچکد در لحظه لحظه های خوشبختی ام وقتی راه می روی ...حرف می زنی و می خندی ... مهربان بزرگ بازهم شکرت می کنم.قلب

عروسک خوشگلم، کوثر مهربونم... مبارکت باشه دومین مروارید قشنگت... مبارکت باشه راه رفتنت، حرف زدنت ...مبارکت باشه این همه تجربه...مبارک باشه دومین بهارت...


امیرحسین پسرم...

شیطنت های هر روزه ات هر چند طاقتم تاب می کرد اما مهربان پسرم احساس نرم ات مادر، سنگ را هم آب می کند وقتی دلت می شکند باران اشک هایت شرشرش دلم را خیس می کند و من ... این بار از خودم به تنگ می آیم ... وقتی سرت روی زانوی منه، نگاهت که می کنم ... عزیز مادر چقدر زود بزرگ شدی ... من با تو بهترین احساس دنیا رو تجربه کردم ... تو به من مادر بودن رو هدیه دادی... دوست خوبم تو از میان این همه کلمه زیبا دوست داشتنی ترین کلمه را به من هدیه کردی... امیرحسین من خیلی دوستت دارم ... ببخش منو... اگه ناراحتت کردم... باشه مامااااان؟!قلب

خدایا من عاشقتم...باور کن...مژه

ورق بزنید لطفامژه

 


ادامه مطلب


[موضوع : مادرانه های من...]
[ چهارشنبه 28 اسفند 1392 ] [ 3:23 ] [ مامانی ]

چقدر واهمه دارم از روزهایی که نباشی ... من باشم و سایه ای خمیده و خاطره های دور ... چقدر نذر روزهایی می کردم که وقتی صبح بیدار شدم تو نفس بکشی ... و چقدر صلوات نذر ماندنت کرده بودم... شب که می شد هزار بار التماس می کردم خدایا مبادا... ولی آن روز رسیده بود... وقتی مرور می کنم هر روز... هر روز مهربانی هایت را... باورم نمی شود ... وقتی به خواب می دیدمت انگار توی خواب می دانستم که خواب می بینم نمی خواستم این لحظه های قشنگ تمام شود و من چشمانم را باز کنم و باز هم یتیم بابایم باشم و ... گریه می کنم ... واااای چقدر دلم برای مادرم تنگ شده ... مهربان و ... و باز هم مهربان... دلم برای مادرم تنگ شده ... 

الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



[موضوع : به نام پدر]
[ يکشنبه 25 اسفند 1392 ] [ 1:59 ] [ مامانی ]

وقتی مادر باشی، همه لحظه لحظه ها رو لذت میبری، شیرینی اش هیچ وقت دلت را نمی زنه ... و این همه خوشبختی دلت رو می بره و تو ... مادر ... باید یادت باشه شکرگزار باشی از دریای رحمتی که همیشه به تو سخاوتمندانه بخشیده است . 

انگار همین دیروز بود دست های کوچولوشو بوسیدم از دیدنش دلم ضعف رفت... امروز کوثرم با دندان کوچکش همه چیز را گاز می زنه... روی پاهای کوچولوش می ایسته... وقتی قدم بر می دارد نه تنها من ، بابا و امیرحسین هم قدم های کوچکت را که می لرزه می شماریم بلند بلند ... یک... دو ...سه ... واااای افتاد... بلند شو بیا دخترم... و باز دوباره ... این بار لذت راه رفتن ... زمین خوردن هایش را ندید می گیره و بلند میشه و باز با پاهای لرزان ... یک ... دو ... سه ... پنج ... نه ... چقدر امروز دندون هام را روی هم فشار دادم تا فقط امروزگازت نگیرم عروسک خوشمزه من ... قلب

کاش می شد این لحظه ها رو قاب گرفت ... می موند برای همیشه... من عاشق خنده های همیشه توام کوثر خوش خنده و مهربون من... قربون سینه زدنت بشم عزیزم... فاطمه جانم واللهی مظلوم است... جیغای بنفشی که می کشی، الو گفتنت، وااای وقتی گوشی رو تو گوش ات نگه می داری و حرف می زنی، خنده های بلند بلندت برای داداش، دست زدنت، بووووف بوووف کردن هات ... وصحبت کردن به زبونی که دادا فقط می دونه... و وقتی می خندی چال کوچولوی روی لپت منو مجبور به هزار هزار بوسه می کنه ... اما ببخش وقتی صورتت سرخ میشه و از این همه احساس به تنگ میای ...قلبماچ



[موضوع : مادرانه های من...]
[ چهارشنبه 7 اسفند 1392 ] [ 3:25 ] [ مامانی ]

پنجشنبه توی نمازخونه جشن انقلاب بود، داشتند به بچه هایی که تو مسابقه نقاشی شرکت کرده بودند جایزه می دادند به نقاشی امیرحسین هم جایزه دادند. برای کوثر هم یه بادکنک دادند . خیلی ساکت بود آروم توی بغلم همه جا رو نگاه می کرد. یه دفعه بادکنک ترکید ... هنوز ساکت بود... ترسیده بود، یهو زد زیر گریه. آروم نمی شد... برش گردوندم تا آرومش کنم. یه دفعه دیدم عزیزم دندونش یه کوچولو سفیدیش زده بیرون. خیلی ذوق کردم . دخترم داره دندون در میاره... بزرگ شده عروسکم. یادمه امیرحسین اولین دندونش رو یازده ماهگی در آورد درست 8 فروردین 89.

کوثر هم 17 بهمن ماه 92 اولین دندونش رو درآورد. از بغلم پایین نمیاد همش دوست داره بغلم باشه. پاهاشم به پوشک حساسیت پیدا کرده با اینکه از وقتی که دنیا اومد مولفیکس می گرفتم براش ولی ایندفعه بیچاره دخترم پاش افتضاح سوخته. یه پوشک دیگه براش گرفتیم. امروز خیلی بهتر شده .دلم براش می سوخت. قربونت برم چقدر سخته بزرگ شدن... ولی یه کوچولو دیگه تحمل کن ... قلبماچ

7 ماهگی

10 ماهگی دخترم



[موضوع : برای دخترم...]
[ دوشنبه 21 بهمن 1392 ] [ 16:04 ] [ مامانی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است (امیرحسین علیزاده متولد 8 اردیبهشت 1388 ) (کوثر علیزاده، متولد 14 فروردین 1392 )
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 187
بازدید دیروز : 81
بازدید هفته گذشته : 345
کل بازدید : 213409
امکانات وب