بستن تبلیغات

دستت رو به من بده امیرحسین. بیا بیا...

دستت رو به من بده امیرحسین. بیا بیا...
قصه کوثر و امیرحسین
آخرين مطالب

گاهی وقت ها یه کلمه از کسی که حتی ازش بدت میاد لحظه هات رو خط می زنه و کاری می کنی که نباید... تازه بعدش که به خودت میای تنها کسی که نفرینش می کنی خودت باشی،... من چقدر امشب ... کاش می توانستم بی محابا بنویسم ... بی نقطه چین... امیرحسین منو ببخش.

 مرند که بودیم 12 فروردین خیلی برف اومد و همه گلبرگها از سوز سرما سوختند. چقدر دلم می خواست با گل های تازه باز شده و بچه ها عکس بگیرم ولی انقدر گفتم فردا فردا... که یکدفعه بلند شدیم و دیدیم همه جا برف شده. از ذوق برف با بچه ها عکس می گرفتیم، شب که شد، تب ولرز گرفتم و حالا از همون روز سرما خوردگی از خونمون بیرون نمیره. یه نوبت من، امیرحسین، کوثر... دور دوباره برمی گرده.

دیشب هر دوتاشون تب داشتند. شب امیرحسین از شدت تب داشت هذیان می گفت.خیلی حرف می زد. صبح ساعت 5/30 بازم دوباره تب داشت، بدنش می لرزید، از من می پرسید ماماااان؟ صادق هم میره بهشت؟ گفتم آره ، واسه چی می پرسی؟ گفت، آخه می خوااام وقتی رفتم بهشت دوستی اونجاداشته باشم. دلم ریش شده بود. دیگه نمی تونستم بخوابم. 

ظهر که شد بچه ها اومدند دنبالش ولی نذاشتم بره حیاط، داشت بلند بلند جلوی در می گفت ابوالفضل مریضیشو داده به من، حالا من بیام شما مریض میشید. حالا من کشیدمش خونه و بهش می گم چرا اونطوری می گی به بچه ها؟؟ ابوالفضل می شنوه ناراحت میشه. میگه مامان شب خودت داشتی به بابا می گفتی آخه. حالا من هر چی می خواستم حرفمو بشورم، نمیشد.

اذان که شد با اصرار با بابا رفتند نمازخونه. ولی زود برگشت. دستشویی داشت. بعد شام که بابا رفته بود سالن مطالعه، آقای منفرد جلوی درمون بود . بله آقای منفرد ؟ با صدای مدعی... خانووووم امیرحسین زده میز شیشه ای پینگ گنگ تو حیاط رو شکسته... این بچه خیلی شلوغه... با صادق همش شیطنت می کنن ... امیرحسین از ترس هیچی نمی گفت. مردک اعصاب پیر عین برج زهرمار ... منو دیونه کرد، هر چی بهش گفتم امیرحسین که امروز حیاط نبود ... گفت خانوم من دروغ می گم؟؟ همه بچه ها می گن... خسارتشو باید بدین و ... گفتم باشه شما بگید چقدره ما خسارتش  رو می دیم.

اون که رفت من هر چی می گفتم آره امیرحسین، تو مگه نگفتی حیاط نمیری؟ مگه ...؟؟ تو چرا... ؟؟ آخه ... ؟؟ حرف نمی زد و اخم کرده بود به من... داشتم تهدیدش می کردم... و ... خدااا... بشکنه دستم. گریه می کرد و بازم اخم کرده بود.

بابا که اومد امیرحسین بغلش گریه می کرد و من داشتم حرف های منفرد رو تکرار می کردم، بابا داشت آرومش می کرد ، امیرحسین داشت می گفت بابا یه نقشه دارم. چه نقشه ای امیرحسین؟؟ یواشکی می گفت خوب پولامو هدر بدیم، بدیمش به آقای منفرد... عید که شد بازم همه به من عیدی می دن... بعد دعوای عیدی های سال پیشش رو با من می کرد که مامان اون ها رو خرج کرده و باید بده. جلل الخالق...

خلاصه، بعد امیرحسین هی راه می رفت و دستهاشو تکون می داد و می گفت، وقتی هنوز بهار نشده بود و هوا سرد بود من با آجر زدم به میز. ترک برداشت مثل خورشید که توی لالایی شبکه پویا نشون می داد و مامان تو عصبانی بودی و بستیش، مثل اون شد. داشت روی زمین خورشید می کشید و تعریف می کرد، اون وقت دیدم سپهر داره از پنجره نگاه می کنه ولی اون موقع مثل الان مثل الماس نشده بود. من امروز اصلا بیرون نرفتم .

الهی خدا ازت نگذره آقای ... از روزی که اینجا اومدم همیشه از بی کفایتی مسوولین خوابگاه نالیده ام . امروز آنی خاطرات تلخ جلوی چشمام رژه می رفت...  و امیرحسین ... خدایا منو ببخش ... خدایا یه کاری کن بازم مهربون باشم ... خداااا...



[موضوع : شیطنت های من]
[ دوشنبه 25 فروردين 1393 ] [ 14:05 ] [ مامانی ]

دخترم ...

یک بهار... یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی! از این پس همه چیز جهان تکراری است جز دوست داشتن و مهربانی...

سال پیش همین وقت ، روزهایی را به انتظار نشسته بودم تا از دیدنت سیر نشوم و قد کشیدنت را به تماشا بنشینم... از شکر خندت گل از گلم وا شود و شیرین شیرین عسل بچکد در لحظه لحظه های خوشبختی ام وقتی راه می روی ...حرف می زنی و می خندی ... مهربان بزرگ بازهم شکرت می کنم.قلب

عروسک خوشگلم، کوثر مهربونم... مبارکت باشه دومین مروارید قشنگت... مبارکت باشه راه رفتنت، حرف زدنت ...مبارکت باشه این همه تجربه...مبارک باشه دومین بهارت...


امیرحسین پسرم...

شیطنت های هر روزه ات هر چند طاقتم تاب می کرد اما مهربان پسرم احساس نرم ات مادر، سنگ را هم آب می کند وقتی دلت می شکند باران اشک هایت شرشرش دلم را خیس می کند و من ... این بار از خودم به تنگ می آیم ... وقتی سرت روی زانوی منه، نگاهت که می کنم ... عزیز مادر چقدر زود بزرگ شدی ... من با تو بهترین احساس دنیا رو تجربه کردم ... تو به من مادر بودن رو هدیه دادی... دوست خوبم تو از میان این همه کلمه زیبا دوست داشتنی ترین کلمه را به من هدیه کردی... امیرحسین من خیلی دوستت دارم ... ببخش منو... اگه ناراحتت کردم... باشه مامااااان؟!قلب

خدایا من عاشقتم...باور کن...مژه

ورق بزنید لطفامژه

 


ادامه مطلب


[موضوع : مادرانه های من...]
[ چهارشنبه 28 اسفند 1392 ] [ 3:23 ] [ مامانی ]

چقدر واهمه دارم از روزهایی که نباشی ... من باشم و سایه ای خمیده و خاطره های دور ... چقدر نذر روزهایی می کردم که وقتی صبح بیدار شدم تو نفس بکشی ... و چقدر صلوات نذر ماندنت کرده بودم... شب که می شد هزار بار التماس می کردم خدایا مبادا... ولی آن روز رسیده بود... وقتی مرور می کنم هر روز... هر روز مهربانی هایت را... باورم نمی شود ... وقتی به خواب می دیدمت انگار توی خواب می دانستم که خواب می بینم نمی خواستم این لحظه های قشنگ تمام شود و من چشمانم را باز کنم و باز هم یتیم بابایم باشم و ... گریه می کنم ... واااای چقدر دلم برای مادرم تنگ شده ... مهربان و ... و باز هم مهربان... دلم برای مادرم تنگ شده ... 

الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



[موضوع : به نام پدر]
[ يکشنبه 25 اسفند 1392 ] [ 1:59 ] [ مامانی ]

وقتی مادر باشی، همه لحظه لحظه ها رو لذت میبری، شیرینی اش هیچ وقت دلت را نمی زنه ... و این همه خوشبختی دلت رو می بره و تو ... مادر ... باید یادت باشه شکرگزار باشی از دریای رحمتی که همیشه به تو سخاوتمندانه بخشیده است . 

انگار همین دیروز بود دست های کوچولوشو بوسیدم از دیدنش دلم ضعف رفت... امروز کوثرم با دندان کوچکش همه چیز را گاز می زنه... روی پاهای کوچولوش می ایسته... وقتی قدم بر می دارد نه تنها من ، بابا و امیرحسین هم قدم های کوچکت را که می لرزه می شماریم بلند بلند ... یک... دو ...سه ... واااای افتاد... بلند شو بیا دخترم... و باز دوباره ... این بار لذت راه رفتن ... زمین خوردن هایش را ندید می گیره و بلند میشه و باز با پاهای لرزان ... یک ... دو ... سه ... پنج ... نه ... چقدر امروز دندون هام را روی هم فشار دادم تا فقط امروزگازت نگیرم عروسک خوشمزه من ... قلب

کاش می شد این لحظه ها رو قاب گرفت ... می موند برای همیشه... من عاشق خنده های همیشه توام کوثر خوش خنده و مهربون من... قربون سینه زدنت بشم عزیزم... فاطمه جانم واللهی مظلوم است... جیغای بنفشی که می کشی، الو گفتنت، وااای وقتی گوشی رو تو گوش ات نگه می داری و حرف می زنی، خنده های بلند بلندت برای داداش، دست زدنت، بووووف بوووف کردن هات ... وصحبت کردن به زبونی که دادا فقط می دونه... و وقتی می خندی چال کوچولوی روی لپت منو مجبور به هزار هزار بوسه می کنه ... اما ببخش وقتی صورتت سرخ میشه و از این همه احساس به تنگ میای ...قلبماچ



[موضوع : مادرانه های من...]
[ چهارشنبه 7 اسفند 1392 ] [ 3:25 ] [ مامانی ]

پنجشنبه توی نمازخونه جشن انقلاب بود، داشتند به بچه هایی که تو مسابقه نقاشی شرکت کرده بودند جایزه می دادند به نقاشی امیرحسین هم جایزه دادند. برای کوثر هم یه بادکنک دادند . خیلی ساکت بود آروم توی بغلم همه جا رو نگاه می کرد. یه دفعه بادکنک ترکید ... هنوز ساکت بود... ترسیده بود، یهو زد زیر گریه. آروم نمی شد... برش گردوندم تا آرومش کنم. یه دفعه دیدم عزیزم دندونش یه کوچولو سفیدیش زده بیرون. خیلی ذوق کردم . دخترم داره دندون در میاره... بزرگ شده عروسکم. یادمه امیرحسین اولین دندونش رو یازده ماهگی در آورد درست 8 فروردین 89.

کوثر هم 17 بهمن ماه 92 اولین دندونش رو درآورد. از بغلم پایین نمیاد همش دوست داره بغلم باشه. پاهاشم به پوشک حساسیت پیدا کرده با اینکه از وقتی که دنیا اومد مولفیکس می گرفتم براش ولی ایندفعه بیچاره دخترم پاش افتضاح سوخته. یه پوشک دیگه براش گرفتیم. امروز خیلی بهتر شده .دلم براش می سوخت. قربونت برم چقدر سخته بزرگ شدن... ولی یه کوچولو دیگه تحمل کن ... قلبماچ

7 ماهگی

10 ماهگی دخترم



[موضوع : برای دخترم...]
[ دوشنبه 21 بهمن 1392 ] [ 16:04 ] [ مامانی ]

داداش بالا

 

ورق بزنید لطفا...قلب


ادامه مطلب


[موضوع : من و خواهرم...]
[ دوشنبه 21 بهمن 1392 ] [ 15:13 ] [ مامانی ]

 این نقاشی امیرحسین برای دهه فجره. البته من یه کوچولو پررنگش کردم. من هم اونو به شبکه پویا فرستادم. راستی امیرحسین مسابقه نقاشی نمازخونه خوابگاه هم می خواد شرکت کنه. الهی من قربونت بشم نقاش کوچولوی من.قلبماچ

دلم می خواست همه نقاشی های امیرحسین رو اینجا بیارم ولی بعضی هاشون رو کوثر پاره کرده... آخی عزیزم ... وقتی من ناراحت میشم میگم واااای کوثر چرا پارشون کردی؟؟ امیرحسین برمی گرده بهم میگه با صدای مردونه، ولش کن بذار پاره کنه ... خوب خواهرمه.خجالت

 

نقاشی دهه فجر امیرحسین

بعدا نوشت:

یادم میاد تا چند وقت پیش از ترسمون به کامپیوتر دست هم نمی زدیم که مبادا همه اطلاعاتش بپره. اما خیلی چیزها عمرشون کمه و نمیشه باور کرد که دیگه اون روزها گذشت و این همه دب دبه کامپیوترها تموم شد و همه چی کوچیک کوچیک میشه و می تونی توی دستت بگیری و یا توی جیبت جا بدی...

اون روز ذوق نقاشی امیرحسین رو داشتم وقتی بابا اومد، براش یه تب لت گرفته بود. نمی دونم انگار دنیای بچه های امروز با ما خیلی فرق می کنه. امیرحسین خودش برنامه دانلود می کنه ... نصب می کنه ... حدف می کنه ... چت می کنه ... شکلک می فرسته ... دنیای من و دنیای امیرحسین ... یادش بخیر اون همه بازی ... لی لی، هفت سنگ... قایم با شک... با گچ روی زمین می نوشتیم الف ... ب... ولی الان با یه برنامه می نویسه الف ... ب... بعد می نویسه ... بابا ... نمی دونم خوشحال باشم یا نباشم... این همه دور شدن از آن همه خوشی رو فقط فقط کز کردن توی خونه های چندمتری و نبود دوستی می دونم که باهاش شیطنت بکنه... با فراغ بال بدو بدو کنه و با خوشحالی بخنده ... بلند... بلند... خنثی



[موضوع : نقاشی های من]
[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 13:32 ] [ مامانی ]

زیبا ترین لحظه ها برای من همین خنده های همیشه توست . قربون اون چشمات بشم که وقتی  دادا اشکتو در میاره بازم براش می خندی . وقتی خواب امونتو بریده بازم دادا می گی .به شکلک های دادا می خندی و دلت می خواد هر کاری اون انجام میده تو هم همراهش باشی و برات مهم نیست، این وسط دست و پات کشیده بشه و یه کوچولو دردت بیاد. دادا همیشه مواظبته و وقتی عصبانیه و قهر می کنه، بلند اعلام می کنه من با همتون قهرم ، با کوثر قهر نیستم.  عزیزای من خیلی دوستون دارم. ماشین بازی و یوری بازی تون خیلی قشنگه... وقتی می بینم امیرحسین تو رو هم بازی می ده و وقتی  بچه ای بازیت نمی ده امیرحسین قد می کشه دست به سینه هواتو داره و میگه نه بازیش بدیم آخه خواهرمه.

اون روز وقتی خونه آنا بودیم وقتی برای ثانیه ای روی پات وایستادی برای اولین بار...گل از گلمون شکفته بود. ذوق کرده بود بابا. چقدر بلند می خندید و برات دست می زد. باورم نمیشه چقدر زود بزرگ شدی دخترم.

بابا بابا گفتنت دلبری می کنه و اون وقته که بابا می خواد درسته قورتت بده و صدای خنده هاش می ره تا هفت خونه اون ورتر. وقتی از اداره میاد و امیرحسین می پره بغلش و کوثر بابا ... بابا کنان چهاردست و پا میره جلوی در و پای بابا رو می گیره تا اونم بغل کنه ، صداشون می پیچه توی سالن و همه گی با هم ذوق می کنند، اون وقته که من دلم می سوزه برای همسایه ها.

وقتی غلیظ ... آب ... آب میگی و سیر نمیشی از آب ، از شوق قندتوی دلم آب میشه و .... وقتی جیییس میگی و کنار می کشی از چای داغ  و بووووف بوووف کردنت همه و همه لحظه های قشنگیه که خنده روی لبهام می نشینه و یادم میاره که بگم خداااایا ... باز هم شکرت .

کاشکی این لحظه های خوب تمومی نداشت و  دلتنگی در خونه مون رو نمی شناخت تا همیشه من مامان مهربونی باشم برای فرشته هام.

 

بغلمژهمژهبغل



[موضوع : برای دخترم...]
[ يکشنبه 13 بهمن 1392 ] [ 0:58 ] [ مامانی ]

چقدر دلم تنگ شده برای روزهایی که من و امیرحسین لحظه های نابی کنار هم داشتیم همه چیز شیرین بود ، حرف زدنش، سر و صدا کردنش ... انگار همیشه منتظر بودم سکوت رو بشکنه و منو پر کنه از لحظه های مادرانگی... لحظه هایی که مامان صدا کردنش رو  هزار بار بله بگویم ، بالا و پایین پریدنش ... راستی ... حتی جیغ زدنش برایم شیرین بود . هر روز کلماتش رو می شمردم ، حتی از اشتباه گفتنش ذوق می کردم . هر روز هر روز برایم خاطره بود، نه که الان نباشد... هست ولی من ، مدت هاست نامهربان شده ام. دلم برای امیرحسین تنگ شده ... انگار دور شده ام ... بین من و آن همه دوست داشتن، بوسه های مکرر، آن همه لذت... علاقه و ... هر چند کوثر با آمدنش طراوتی به زندگی ام بخشیده ولی با آمدنش احساس تمام من نصف شده ... نصف ...نصف ، دلم برای همه احساس مادرانه ام که برای امیرحسین بود تنگ شده .

امیرحسین دوست روزهای دلتنگی من بود روزهای سختی که به خاطر داشتن امیرحسین بارها و بارها شکر کرده ام . اما من نامهربان شده ام ... روزهایی که کلماتش رو می شمردم امروز با فریاد ازش می خواهم که ساکت شود تا کوثرم لحظه ای آرام بگیرد، بارها و بارها ... دورش کرده ام ، تهدید کرده ام و ... و ... بشکند ... وقتی کوثر روی پایم خوابیده جایی برایش نداشتم تا تنگ در آغوشش بگیرم، از سر و صدا کردنش بارها خسته شده ام و تنها توی حیاط قدم زده ام ... من اعتراف می کنم ... من گاهی مادری خسته می شوم. من ... مرد کوچکم منو ببخش .



[موضوع : ]
[ يکشنبه 15 دی 1392 ] [ 14:07 ] [ مامانی ]

لحظه لحظه عمرم باید خدا را شاکر باشم ،خدای مهربانی که این همه لطف به من داشته و بهترین ها را برایم خواسته است. امروز وقتی کوثر م داشت به طرفم می آمد و امیرحسین از سر و کول علی بالا می رفت ... وقتی لذت داشتن این همه خوشبختی را چشیدم ... اینکه من کودکم راه می رود ، می بیند ، صدایم را می شنود ... و حتی شیطنت می کند ... همه اینها نعمتی است که گاهی فراموش می کنیم شاکرش باشیم. خدایا به خاطر این همه مهربانی ات سپاس.

امیرحسین، نمکدون خوشگلم... من چقدر خوشبختم که هر روز قد کشیدن و بزرگ شدنت را به تماشا نشسته ام. روزها خیلی زود می گذرند و روزی همه این ها انگار خوابی می شود ملس... با تمام شیطنت ها و مهربانی هایش ... من برای داشتن ات به خود می بالم ، هر چند گاهی به تنگ آمده باشم از لحظه هایی که نمک ات زیاد می شود. 

 

بغلمژهمژهبغل

چند روز پیش وقتی از صندلی بالا پایین می پرید سرش محکم خورد به میزو باد کرد با وجودی که فوری یخ گذاشتم ولی  تاثیری نداشت... من هم از فرصت استفاده کرده بودم و داشتم دعواش می کردم آره آدم حرف مامانشو گوش نکنه اینطوری میشه دیگه... با گریه می گفت خوووب من داشتم بالا پایین می پریدم کوثر بخنده ماماااان....گریه قربونت برم...حالا من پشیمون و ...گریه 

 

لطفا ورق بزنید... مژه

 


ادامه مطلب


[موضوع : شیطنت های من]
[ سه شنبه 5 آذر 1392 ] [ 13:22 ] [ مامانی ]

چقدر دلم تنگ شده بود تا دوباره احساس قشنگ مادر بودن رو دستی روش بکشم و از غبار دلتنگی جداش کنم و قاب تازه ای براش بگیرم ، رنگ رنگ ... زیبا و قشنگ ... چند وقتی دور بودم از تکرار مادرانه هایم ، ولی دخترم ... گاهی این دور بودن ، تلنگری است ، تا دوباره همه این لحظه های قشنگ رو قدر بدانم ، هر چند هیچ کس سراغی از تو نگیرد و دلواپس نبودنت نباشد... باکی نیست تا بوده همین بوده مادر... گاهی این دور شدنها تو را می سازد باور کن ... گاهی می شد خمار آن لحظه هایی می شدم که تکرار می شد ... هر روز ... هر روز... دلم برای همه این تکرارها تنگ شده بود، وقتی حضورت به تکرار، برای کسانی ملال آور می شود ... دلت حتی ، برای این خانه کوچک تنگ می شود... باور کن دخترم ! حاضر می شوی قربون صدقه در و دیوار خانه ات بری هزار هزار بار ... و آن وقت برای همیشه باز هم دلت برای مادرت تنگ می شود.گریه

دختر شیرین تر از قندم ... شوکولاتم ... وقتی داری چهار دست و پا می ری و برمی گردی و روی یه دستت لم می دی و می خندی برام، انگار دوباره جون گرفته ام، اون وقته که دیگه نمی تونم گازت نگیرم و نخورمت فرشته کوچولوی من. خوشمزه 

قربونت برم وقتی بابا ... بابا می گی چقدر دلبری می کنی عزیزم قلب  امیرحسین همش ازم می پرسه ... مامان پس کی می گه داداش؟؟ اما ... دخترم ... کوثری پس کی می گی مامان؟؟سوال 

چقدر خواهر و برادر بودن حس قشنگیه ... وقتی احساس وظیفه می کنه امیرحسین، تا دورت بکنه از خطرهای احتمالی و دستت کشیده میشه، وقتی شدت بوسه انقدر زیاد میشه که باید گریه کنی ... وقتی شیطنت پسرونه گل می کنه و هیچ صراطی مستقیم نیست ... و... و ... چقدر صبوری عزیزم ... خنده های نازت همه کینه ها و همه اون اخم ها رو می شوره و امیرحسین میشه داداش و ... و این وسط اووووه ... چه رو سیاهه ذغال. چشمک

 

 

 

ورق بزنید لطفا مژه


ادامه مطلب


[موضوع : برای دخترم...]
[ جمعه 1 آذر 1392 ] [ 0:49 ] [ مامانی ]

- مامان اگه شیشه تل وی یزون، رو بشکنم باب اسفنجی، واقعی میشه؟ سوال

- اوووه نه مامانی ... تعجب

- پس چه جوری واقعی میشه؟ سوال

- اونا کارتون هستند، فیلم اند امیرحسین.

- مامان اگه برم تل وی یزون، هباس باب اسفنجی هم بپوشم می گم ، من خودم باب اسفنجی ام... هباسشو پوشیدم.مژه

یاد اون روزی افتادم وقتی که بچه بودم تلویزیون سیاه سفید خونه پدربزرگم گوشه صفحه اش شکسته بود. وقتی خانم رضایی مجری برنامه کودک داشت صحبت می کرد، می خواستم دستمو ببرم تو تلویزیون و یا پرین رو با دستم بگیرم... آخی یادش بخیر...خیال باطل

این شد که من با باب اسفنجی که برای امیرحسین گرفته بودم، عکس گرفتم ولی پاتریکو نمی دونم چیکارش کرده بود پیداش نکردیم.لبخند

 

 

 

بقیه عکس ها ادامه مطلب لطفا ورق بزنید . مژه


ادامه مطلب


[موضوع : شیطنت های من]
[ دوشنبه 15 مهر 1392 ] [ 15:59 ] [ مامانی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است (امیرحسین علیزاده متولد 8 اردیبهشت 1388 ) (کوثر علیزاده، متولد 14 فروردین 1392 )
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 60
بازدید دیروز : 296
بازدید هفته گذشته : 801
کل بازدید : 143728
امکانات وب