|
دستت رو به من بده امیرحسین. بیا بیا... قصه من و امیرحسین
| ||
|
|
سلام: طيبه جان: خيلي خوشحال شدم .ممنون از لطفت.قدم نو رسيده مبارك.منو بردي به اون روزاي قشنگ. كه من خوشبختي ام رو مديون اون حسينه ساده و با صفا هستم.هر چند الان ديگه اون حسينيه نيست... يادش بخير اون بچه ها كه هر روز با چادر هاي گل گلي شان اون مسير حسينيه روي اومدند. دلم خيلي براي اون روزا تنگ شده. دخترتو مي بوسم.مباركت باشه اين همه لطف.اگه تهراني بيا پيشم خوشحال ميشم عزيزم. مامان علامه كوچولو سلام: ببخشيد خانوم نمي تونم بيام بهتون سر بزنم ويندوز كامپوترمون بازم قاطي كرده و منو شرمنده مي كنه خانوم. سر فرصت بهتون سر مي زنم. مامان يزدان جون، درساي خوشگلم... به خدا شرمنده ام نمي دونم چرا وبلاگ هاي شما رو نمي تونم خيلي وقتها باز كنم. خيلي دلم براتون تنگ شده. [موضوع : ] [ پنجشنبه 19 ارديبهشت 1392 ] [ 13:51 ] [ مامانی ]
دخترم واقعا فرشته است، با نگاه نازش دلبری می کند، خنده های توی خوابش، قند توی دلم آب می کند. دلم می خواهد هر روز، عطر بهشت را از تنش بو کنم. این معصوم کوچک، هنوز نیامده دل بابا را برده است... آن وقت است که من مادری می شوم حسود...
وقتی که یک ماه پیش کوثرم به دنیا آمد، نگاهم منتظر بود تا کودکی را که ماه ها انتظار دیدنش را داشتم به بغل بگیرم و بویش کنم.... و آن وقت پر از احساس شوم. وقتی پرستار بچه را به من داد تا شیرش بدهم ... وقتی نگاهش کردم هیچ احساس مادرانه ای پیدا نکردم. من دخترم را وقتی که دنیا آمد برای لحظه ای از دور دیده بودم... ولی نگاهش اصلا با من مهربان نبود... دور سرش قرمز شده بود. چقدر من شوکه بودم... و پرستار بد اخلاق. از من می خواست شیرش بدهم. ولی من نگاه آشنایی نمی دیدم. هیچ محبتی در من نبود. حتی یک ذره . با اکراه بغلش کردم و به زور شیرش می دادم. صورتم سرخ شده بود و از اینکه هیچ احساسی نداشتم گریه ام گرفته بود. این اصلا شبیه نگاه مهربان دخترم نبود... گفتم ، آخه اینطوری نبود؟؟!!! باز بداخلاق تر... یعنی تو بچه ات رو می شناسی... با حالت تمسخر خندید. نگاه همه مسخره بود. این زن ... دلم قبولش نمی کرد. این با احساس من فرق داشت من با اون زندگی کرده بودم. دنبال نشانه بودم... اوه اسمش؟؟؟ چسبی که یه دستش بود را برگرداندم.... بله!!! احساس من دروغ نگفته بود... این بچه مادرش کس دیگه ای بود. پرستاراز اینکه سینه ام را از دهان بچه کشیده بودم دعوایم می کرد... آن وقت یواش بی آنکه چیزی بگوید، بچه رو گرفت و زود دور شد... وقتی کوثرم رو آورد، انگار گمشده ام رو پیدا کرده بودم ... با اینکه کودکم رو بغل کرده بودم اما شوکه بودم... من به احساس مادرانه ایمان آوردم. دخترم، مهربان کوثرم یک ماهه شدنت مبارک عزیزم. [موضوع : برای دخترم...] [ شنبه 14 ارديبهشت 1392 ] [ 23:47 ] [ مامانی ]
روز تولد امیرحسین بابا امتحان داشت، پسرم خیلی دلش جشن تالاگوگ (تولد) می خواست. نمی گذاشت اون تزیین هایی که با بابا برای تولد نی نی زده بودند رو باز کنم. می گفت: برای تالاگوگ من نگه دار، همه برام کادو بیارند، بازشون کنم... بالا پایین می پرید و می گفت: بعد بگیم ، تالاگوگ مبارک، مبارک... دلم نیومد امسال براش تولد نگیرم. با اینکه خیلی خسته بودم، روز بعدش تا ساعت ٦ صبح یه قابلمه بزرگ دلمه پیچیدم. بعد سالاد الویه با عمه درست کردیم... ژله... بابا هم اومدنی کیک و شمع و میوه گرفته بود. خواهر عمو صفدر از باکو برامون شیرینی فرستاده بود، باقالا... خیلی خوشمزه بود. دایی رضا با خانواده اش و عمه راضیه اینا و خاله معصومه و بچه هاش اومدند... بعد شام بچه ها لحظه شماری می کردند تا کیک رو ببرند. بابا برای امیرحسین یه اسکوتر خوشگل خریده بود. امسال اولین سالی بود که امیرحسین خواهرش توی تولدش بود و پسرم تنها نبود. خیلی خوشحالم که به همه خوش گذشت. با اینکه خیلی خسته شدم، ولی خوشحالی پسرم و بچه ها برام بهترین خاطره شد.
بقیه عکس ها ادامه مطلب ادامه مطلب [موضوع : تولد امیرحسین ] [ پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 ] [ 17:57 ] [ مامانی ]
[ چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 ] [ 17:22 ] [ مامانی ]
روزهای قشنگ ما با امیرحسین و کوثرم ... هر روز زیباتر و زیباتر می شود و من مادری می شوم شاد شاد... پر از احساس می شوم وقتی نگاهشان می کنم...و مادری می شوم عاشق تر از قبل... شیطنت های شیرین پسرم ... و نگاه معصوم دخترکم... خدا دستش را روی دلم گذاشته و برایم بهترین ها را خواسته است. دوست داشتن بی انتها... وقتی مهربان کوثرم دست های کوچکش را چنگ می زند به لباسم تا مبادا بیفتد، لحظه های تقلاکردنش برای شیر خوردن... گریه هایش...خنده های توی خوابش ... کش و قوس بزرگ شدنش... تحمل دل درد... چقدر بزرگی خدای من... این همه عظمت و بزرگی را چطور می شود نادیده گرفت... خلق الانسان من علق... دلم می خواد هر روز نگاهشان کنم، غرق مادرانگی شوم و مهربان باشم و صبور... روزهای اول می ترسیدم ... از احساس لطیف پسر شلوغم... چقدر دلش می شکست وقتی نگاه ما زل می زد به قد و بالای کوچک دخترکم... چقدر بابا حسرت بغل کردنش را داشت... و دلم می خواست کودکم را کنارم بخوابانم و باز هم نگاه امیرحسین... چقدر سخت بود برای خودم ... همیشه وقت خواب دست های امیرحسین توی دستهای من بود، خوابش نمی برد تا دستم را نمی گرفت و حالا این منم که ... همیشه توی ماشین بغلم می نشست، آن روزی که از پشت ماشین نگاهم می کرد و مامااااان می گفت، من گریه کردم. نمی دانم چرا... ولی پر شدم از اشک... دست خودم نبود. امیرحسین برای من توی لحظه های تنهایی یک دوست بود، یک همراه... تا دلتنگی های غربت را تا بابا به خانه برگردد حس نکنم. امروز روز تولد گل پسر شیرین زبونمه. هنوز یادم هست چطور مثل دردانه کوثرم، کوچک و ناز بودی پسرم. آن روز هم مثل این روزها پر بودم از احساس قشنگ مادرانه... شکوفه های گیلاس باغ ما بزرگ می شوند، شیرین و شیرین تر... سرخ سرخ... خدایا مراقب شان باش.
[موضوع : تولد امیرحسین ] [ يکشنبه 8 ارديبهشت 1392 ] [ 22:14 ] [ مامانی ]
گاهی وقت ها مادری می شوم فراموش کار... یادم می رود خاطرات قشنگ... توی دفتر نوشته بودم تا... ولی یادم رفته اون دفتر کجاست؟؟!! ادامه مطلب [موضوع : برای پسرم] [ چهارشنبه 4 ارديبهشت 1392 ] [ 21:17 ] [ مامانی ]
وزه کرداری:وزنه برداری کنتلل: کنترل پشکک: پشتک نبد: نود بدآخی: بداخلاقی ناحت: ناراحت بشوشیم: بفروشیم آمپولاس: آمبولانس لت بال: لپ تاب فرودی: ورودی وایس میداریم: نگه می داریم همپیمانا: هواپیماها نشته: نشسته(نشستن) گن بست: بن بست انشب: امشب شطنج: شطرنج فرفرک: فرفره حوکم: محکم حدیف: ردیف جشن تالاگوگ: جشن تولد خابون: خیابون آبلوم: آلبوم معموله؟؟: معلومه؟؟ گشت: گذاشت ضبط صبح: ضبط صوت خوب پیش: خورپف دوفارمون می کنند: کتک می زنند انان: الان ارور میده: ایرر میده [موضوع : فرهنگ لغات امیرحسین] [ چهارشنبه 4 ارديبهشت 1392 ] [ 19:47 ] [ مامانی ]
دلم می خواد بنویسم عاشقانه و مادرانه... م...ا...د... ر... مادر... کلمه ای بزرگ... به وسعت درد... وقتی صدای گریه هایش تمام وجودت را می لرزاند و با تمام دردی که می کشی نفس کشیدنش و صدای گریه هایش تو را شاد شاد می کند... و تو با تمام درد چشمانت دنبال کودکت می گردد تادر آغوشش بگیری و آرام شوی و فراموشت شود آن همه درد... و تو باز هم مادر شده ای. این بار زیباتر از قبل... دختری دلبر و دلربا... که خدا تو را نوازش کرده و به تو کوثری زیبا و مهربان عطا کرده است. انا اعطیناک الکوثر... مهربان کوثر من صبح روز ١٤ فروردین ١٣٩٢ ساعت ٠٥: ١٠ دقیقه بیمارستان شریعتی تهران دنیا اومد. چقدر امیرحسین مشتاق دیدن خواهرش بود، ولی اون روز انتظامات بیمارستان نگذاشتند تا گل پسرم خواهرش رو ببینه. پسرم خیلی از دستشون عصبانی بود دلش می خواست لباس پلیس بپوشه وهمه اون ها رو دستگیر کنه. خاطرات بد بیمارستان بماند... دلم گرفته بود... احساس می کردم امیرحسین یه جور دیگه شده بود به روی خودش نمی آورد. قربونش برم شلوغ مامان... انگشتهاش رو نشونم می داد و می گفت، الان مامان ما چهار تا شدیم ... و می خندید. کوثر مهربونم رو حموم کردیم... نه نه و مادرم پیشمون بودند... بعد حاج آقای موسوی امام جماعت خوابگاه اومدند اذان و اقامه براش خوندند. سر اینکه اسم اش زینب باشه یا کوثر چندروزی صبر کردیم و با اینکه بابا خیلی دوست داشت اسمش زینب باشه ولی اسم کوثر رو براش انتخاب کرد. ایام فاطمیه بود و با اجازه حضرت زهرا اسم دخترم رو گذاشتیم کوثر.
برای دیدن عکس ها بفرمایید ادامه مطلب... ادامه مطلب [موضوع : ] [ يکشنبه 1 ارديبهشت 1392 ] [ 14:24 ] [ مامانی ]
[ پنجشنبه 15 فروردين 1392 ] [ 12:30 ] [ مامانی ]
چشم انتظار بهاری هستم که برایم بهترین ها را به ارمغان بیاورد... زیبایی های دوچندان... بهار که بیایید من سبز خواهم شد می دانم... می دانم... دختر مهر ... بانوی روشنی ها بیا و برایم عشق بیاور... دستهای سرد من چشم انتظار روزهای باشکوهی است با مهمانی دعوت شده... بیا و دلم را بهاری کن. پسرم امیرحسین دستم را بگیر...علی عزیزم کنارم باش تا با هم زیبایی ها را مهمان قلبمان کنیم و لبریز از عشق شویم. شکوفه های گیلاس من، من عاشق شما هستم... . بهارتان مبارک [موضوع : خدایا شکرت.] [ چهارشنبه 30 اسفند 1391 ] [ 12:44 ] [ مامانی ]
تا حالا شده با کسی رو در بایستی داشته باشی یا اولین بار باشه که خونتون بیان و دلت بخواد پیش اونا سنگ تموم بذاری... یه خانوم کدبانو... یه خونه تمیز ... یه پسر خوب و مهربون... ولی رشته بشه... ریش ریش بشه هر چی که بافته بودی... دلت می خواد همه چی جور جور باشه... ولی بدجوری ناجور بشه. دیدید بعضی وقت ها اتفاق پشت پشت اتفاق می افته وقتی بخواد مهمون بیاد... . از شب منتظر بود تا بیان و با پسرشون بازی کنه، دو سالی از امیرحسین بزرگ تر بود. محمد رو می گم ... انگار امیرحسین گوله آتیش شده بود. اصلا یه جا بند نمی شد... بالا و پایین می پرید... چقدر حساس بودند، به بچه هایی که خدا با هزار خواهش و تمنا بهشون بخشیده بود. امیرحسین کارایی انجام می داد که تا به اون روز ازش ندیده بودم... صورت و گوش محمد رو کم مونده بود زخم کنه... بی صدا دعواشون می شد... می رفت رو میز کامپیوتر و پایین می پرید. میز ولو شد با تمام مخلفات کامپیوتر بیچاره... . من آتیش گرفته بودم. آب سرد خوابگاه شده بود آتیش ...گرم گرم... انقدر بازش گذاشتم تا سرد بشه... ولی نمی شد... چقدر هول ورم داشته بود. تمام اسباب بازی ها رو توی حموم گذاشته بودم تا مبادا سر اونها هم یه دعوای اساسی بین بچه ها پیش بیاد ... نمی تونستم از اونجا آب پر کنم. از روشویی دستشویی به خاطر خانم مهمونمون نمی تونستم آب سرد بردارم می گفتم لابد... خدای من باید برای شستن سبزی ها... برای خوردن... ریختن توی غذا... از همسایه آب می گرفتم . کابینت همیشه خدا وقتی خودم هستم سالمه ها ... ولی اون روز تلپی می افتاد رو اعصابم... انگار دیروز خوابگاه روی سرم داشت خراب می شد. استرس جلسه مهمی که علی داشت و مهمونایی که ... کمردردی که همیشه آزارم می دهد و بچه بیچاره ای که با خودم خسته اش کرده بودم... . وقتی که رفتند همه چی درست شده بود و امیرحسین آروم آروم... شیر آب سرد، دیگه گرم نبود، یخ شده بود... کابینت دیگه نمی افتاد... من بودم و امیرحسین و... واااای ... و دستی که بشکند ... [موضوع : شیطنت های من] [ يکشنبه 27 اسفند 1391 ] [ 0:48 ] [ مامانی ]
[ دوشنبه 21 اسفند 1391 ] [ 15:58 ] [ مامانی ]
بعدا نوشت: ترجمه: آبجی امیرحسین زودی بیا... البته ترکی نوشت، خیلی با احساس تره. [موضوع : برای دخترم...] [ پنجشنبه 10 اسفند 1391 ] [ 12:31 ] [ مامانی ]
|
|
| [ قدرت گرفته از : نی نی وبلاگ ] [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||